* 1371 : 1371 /1992 /

حمید رضا پهلوی Hamid-Reza Pahlavi (چهرۀ مجهول و شگفت انگیز تاریخ علم معاصر) – در تیرماه 1371 ش توسّط عوامل تروریستی انگلستان – احتمالاً توسّط سمّ – کشته شده است. این گذشته از حادثۀ قتل دو فرزند حمیدرضا در خارج از کشور – با باز کردن شیر گاز خانۀ محلّ سکونت ایشان – است.
حمید رضا پهلویHamid-Reza Pahlavi(چـهــــرۀ مجـهــول و شگفـت انگــیـز تاریخ عـــلـم معاصر)، در تـیـر مـــاه 1371 شمـــسـی تـوسّــــط عــوامـل تـروریستی انگلستان– احتمالاً بوسیلۀ سمّ – کشته شده است. این گــذشته از حادثۀ قتل دو فرزند حمیدرضا درخـارج از کشـــور– با بـاز کردن شیر گاز محلّ سکونت ایشان – اسـت.

(( سال های سال از درگذشت حمیدرضا پهلوی می گذرد و ما نفهمیدیم او چه انسانی بود؟؟ ))

سالها قبل در یک روز تابستانی گرم (18تیرماه1371ش) حمید رضا پهلوی، مترجم و رابط نوجوان رسالۀ پایانی اینشتین (دی اِرکلِرونگ = بیانیه ) – هنگامی که عازم خانۀ مادرش مرحومه عصمت الملوک دولتشاهی بود – در راه دچار ایـست ناگهانی قلب و سکته ی قلبی شد. دو روز بعد – در 20 تیرماه – حمیدرضا پ… در بیمارستان قلب تهران- در سن 60 سالگی – دار فانی را وداع گفت و زندگانی پر خاطره و تلخ و پردرد و رنج وی خاتمه یافت.

شاهزاده حمیدرضا شخصیتی گمنام، گوشه گیر، کم حرف و منزوی از جامعه و سیاست بود و تنها به مطالعه و تفکر در تنهائی عادت داشت. او بعد از انقلاب، هرگز ایران را ترک نکرد. دارای روحیات و طرز تفکر عجیبی بود و اسرارعلمی خود را با نزدیکترین افراد خانواده اش نیز در میان نمی گذاشت. بعد از درگذشت او، هنگامی که یکی از کمدهای شخصی او را جابجا میکردند، زیر آن انبوهی از نوشته های علمی و مقالات به زبانهای مختلف از خود او و دعوت نامه های مراکز معتبر بین المللی از او برای مهاجرت به اروپا و امریکا یافته شد، که هیچیک را نپذیرفته بود. همگی این اسناد نزد شادروان دکتر شعبان طاووسی (کابوک – بزرگترین هیپنوتیزور ایران، که خود نیز چهار ماه پس از حمیدرضا و دوماه پس از دکتر حسابی، بر اثر بیماری خونی ناشناخته ای در آبانماه 1371 ش درگذشت) بوده و فهرست آنها را در آخرین کتاب خود: “آخرین دفتر خاطرات کابوک”پس از شرح حال مفصّلی از حمیدرضا آورده و چگونگی آشنائی خود با این دوست دوران کودکی و نوجوانی اش را شرح داده است… برخی – از جمله خود استاد کابوک – از وی چیزهای شگفت انگیزی نقل میکنند که چون برای ما قابل اثبات نیست از آوردن آنها معذوریم؛ اما در این شکی نیست که حمید رضا – با آنکه هیچ مدرک دانشگاهی نداشت – یک دانشمند بزرگ بود و بسیاری از دانشمندان بزرگ جهان و نجیب زادگان اروپا با او در ارتباط و مکاتبه بوده اند. دکتر ابراهیم مهدوی- مقیم لندن- نقل میکند که: نیلز بور (بوهر) – در زمان مترجمی حمیدرضا برای اینشتین – گفته است: ” در دنیای به این بزرگی – تنها 15 نفر تئوری نسبیت  را واقعاً فهمیده اند، که یکی از آنها همین پسر جوان – حمید رضا – است! “.

تاریخ فوت حمید رضا پهلوی نیز همانند شخصیت او شگفت آور است:

*روزی که دچار سکتۀ قلبی شد(18تیر1371) ” قمر در عقرب ” بود. در”تقویم نجومی مصباح زاده”(سال1371 ش) در بخش بالای صفحۀ ماه محرم قمری و تیرماه شمسی نوشته است: ” اوضاع و احوال افلاک در این ماه دلالت دارد بر… فقدان نوابغ”.

*روز درگذشت وی (20 تیر 1371) روز”عـاشـورای حسـیـنی(ع)” بوده؛ و مادرش نقل می کرد که: (( همیشه آرزو می کرد که در روز عاشورا بمیرد و اگر ممکن باشد جنازه اش را به کـربـلا ببرند و در آنجا به خاک بسپارند؛ اما دومی میسّر نشد )).

*دو روز جنازۀ وی در پزشک قانونی تهران معطل شد و در روز شهادت امام سجاد(ع) – روز دوازدهم محرم و22 تیر 1371- در”بهشت زهرا(ع)” به طور گمنام به خاک سپرده شد.

خوشبختانه پس از چندین سال در بخش”جستجوی اموات” از”سایت بهشت زهرا(ع)” موفق شدیم قبراین مرد گمنام را پیدا کنیم. آدرسی که سایت خود “بهشت زهرا(ع)” به ما داده این است: حمیدرضا – نام پدر: رضا – تاریخ دفن: 22 تیر 1371ش – ردیف 27 – قبر64. سنگ قبر او نیز معیوب و ترک خورده است و فقط این عبارت، روی آن نوشته شده: ((هُوَ الباقی – آرامگاه ابدی حمید رضا پهلوی – ولادت: 1311 ش – وفات: 1371 ش)).

Hamidreza's Grave قبر حمید رضا پهلوی

Hamidreza's Grave قبر حمیدرضا پهلوی

اشعار برجای مانده از او نیز مانند خودش عجیب و غریب بوده است. ما اغلب خوانده یا شنیده ایم که شاعران، دیگران را هجو می کنند؛ ولی حمید رضا بیشتر، خود و نفس اَمّارۀ خود را هجو نموده و به خویشتن حمله ور شده و از خود سخت انتقاد میکند! در اشعارش مدح پیامبران و امامان و بزرگان شیعه و پندها و نِکات اخلاقی و علمی بسیار است. بلی، هجویّه هم سروده است؛ از جمله در ردّ بر احمد کسروی – که به اسلام و تشیّع ناسزاگویی کرده و ترویج زرتشتی گری می نمود – هنگامی که حمید رضا نوجوانی فقط سیزده ساله بوده چنان هجویّه ای سروده و برای خود کسروی پست کرده و ارسال داشته بود، که به گفتۀ خودش: “شنیدم که وقتی کسروی آنرا خواند، از خشم آنرا پاره کرد و کلـّی ناسزا به من که فقط یک نوجوان 13 ساله بودم، گفت…”. چند بیتی از این هجویّه:

“کسروی” دانی چه باشد؟!! “کسر ِ رای” و “کاستی”!!

زآنکه “بُنیاد” دروغش بشکند از “راستی”!!

“طاق کسرا” چون ترک برداشت از میلاد ” نور”

“کسر” دارد “کسروی” تا بشکند این کوه طور!!

“پاک دینی” راه اسلام است و رسم مؤمنان

نِی لجنزار دروغ و فحش و کِبر فاسقان!!

هر که از قرآن و از اخبار معصومان جُداست،

لعن یزدان تا ابد بر روح و جان او رَواست!!

شد “وطن” “کسرائیان” را جمله در این “آب و گِل”!!

در چه جا باشد “وطن” پس؟ از برای جان و دل؟!

شیخ گوید: (( تو در این اَوطان ، غریبی ای پسر!!

لیک،اینجا ((خو به غربت کرده ای! خاکت به سر!!))

طعم غربت از “وطن” را چون چشیدی ای “حمید”!

در پناه “دین پناهان” می توانی آرَمید!

(تذکر: در بیت اوّل از “بنیاد” منظورش کتاب “وَرجاوَند بُنیاد” کسروی است. در بیت دوّم منظورش از “نور” پیامبر اکرم – ص – است. در بیت سوّم اشاره به “پاکدینی” یا “به دینی” میکند که عنوان بدعت ضدّ دینی کسروی بوده و پیروان ناآگاه خود را به آن می خوانده است!! در بیت ماقبل آخر، منظورش از “شیخ”، شیخ بهاء الدّین محمّد عامِلی، مشهور به شیخ بهائی – فقیه و دانشمند و شاعر عهد شاه عبّاس صفوی – است، که بیت داخل گیومه((…)) از اوست و بطور خلاصه میگوید که: وطن اصلی انسان، وطن روح غریب اوست که عالم برزخ است؛ نه این وطن دنیوی متشکل از آب و گِل! و روح در این دنیا و در این وطنهای خاکی، غریب و سرگشته و سرگردان شده و به این سرگردانی عادت کرده است… در بیت آخِر، اشارۀ او به تبعید خانوادگی به جزیرۀ موریس است…).

نمونه هایی دیگر از اشعار زیبای حمید رضا پـ… که یاد مرگ و نفرت ازمردم این زمانه در آن به چشم می خورد:

(در دو بیت 39 و 40 از منظومۀ “آئین نگارش زبان انگلیسی” پس از بیان احکام خطّ ربط (هایفِن) واصل میان کلمات مرکّب، چنین می گوید:)

“وصل” دادی رسم و پیوندی چه زیبا ای “حمید”!

لیک ازاهل زمانه “ربط” می باید برید!

“وصلت” و پیوند با اهل قبور و خاک و خشت،

به – زِ دیدن: چهره های مسخ و وحشتناک و زشت!!

(نیز در خاتمۀ منظومۀ “احکام حرف تعریف نا مُعیّن در انگلیسی”، در ابیات 17 تا 20 گوید:)

“حمیدا!” به “تعریف” و”توضیح” نیکت،

بُرون شد “اِی”a و “اَن”an ز “تنکیر” و”وحدت”

به “زندان نـَفسَت” چو هستی “مُنـَکـَّر”!

سزد گر بمیری ز گریه مُکـَرَّر!

بُرونت نیارَد ازین جهل و وحشت،

مگر “حرف تعریف” قرآن و عِترَت!

ز “تنکیر” نعره کشان، دین جدا کن!

امامان و پیغمبران را ندا کن!

(همچنین در انتهای منظومۀ “احکام حرف تعریف مُعیَّن انگلیسی”، در ابیات 27 تا 34 گوید:)

شد درخشان حرف “دی” the بعد از بیانت ای “حمید”!

لیک، آیا گشت یک دم، “قلب تو” پاک و سپید؟!!

آه! آه! از آن خطایای پیاپی، کو نمود –

قلب پاکت را “مُنـَکـَّر”، چهره ات خـُرد و خمود!!

ای که خوانی دستخطّ این “غریب روسیاه”!

گوش می کن پند وی را، تا نگویی:”آه! آه!”

هرکه جوید “عشق و مهری” از دل این مردمان،

رنجش و افسردگیّ و قهر بیند هر زمان!!

نِی نگاهِ آشنائی!! نِی صدائی مهربان!!

نِی وفاداری به عهد و نِی صَداقت در زبان!!

“مَهدِیا!” اینک کسی جز تو مرا “معروف” نیست!

چهره ها جمله “مُنـَکـَّر”!! وَ ز گـُنـَه مصروف نیست!!

آن صدای مهربان و آن دو چشم آشنا،

وآن وفاداری به عهد و آن نوازش در لقا،

گر رسد آنی به گور و جسم بی جان “حمید”،

جان بگیرد! بَر جَهَد از قبر، چون ماهِ سپید!

او از “مرگ” بسیار سخن می گفت. یک بار از روی دلتنگی گفته بود: “مردن برای من مثل عروسی است!”. برخی حدس می زنند که مرگ ناگهانی شاهزاده حمید رضا بر اثرغصه و اندوه و مصیبت های فراوانی بوده که بر وی وارد شد. به عبارت بهتر، برخی معتقدند: او از غصه دق کرده است. هرچه بود از دست ما رفت و اسرار این رساله را با خود به زیر خاک برد. ما لایق همصحبتی با او نبودیم. چرا؟؟ آیا تنها بعد از این همه سال باید فقط او را در خواب ببینیم و اگر بتوانیم روحش را احضار کنیم؟! اگر او منزوی بوده و با کسی حرف نمی زده، ما که چنین نبودیم و می توانستیم او را بشناسیم و با او همسخن شویم! شکی نیست که اگر چنین میکردیم، این مرد حرفهای زیادی داشت که به ما بزند و شاید همین حرفهای ناگفته عامل دق کردن و مرگ غریبانۀ او شده است … کلام آخر اینکه: او اگر هم اکنون هم زنده بود، باز شناخته نمی شد؛ پس خوشا بحالش که مُرد تا شناخته شود … اسکندر جهانگیری.

برخی از آثار مکتوب حمیدرضا پهلوی:

* لیست برخی از کتب و مقالات حمید رضا پهلوی، که استاد شعبان طاووسی (کابوک) در آخرین اثر خود ( آخرین دفتر خاطرات کابوک- مهرماه 1371شمسی) دربارۀ آنها چنین میگوید:

(( … برخی از آنها را، طبق وصیّت خودش به من، پس از مطالعه و یادداشت برداری، در باغچه و زیر خاک دفن کردم! … و مابقی را به انتشارات “زِد” Z – واقع در مِلبورن استرالیا، ایالت ویکتوریا – که از بودجۀ شخصی حمیدرضا پهلوی تأسیس شده بود و کتابهایی جهت گسترش تشیّع دوازده امامی به زبانهای گوناگون منتشر میکرد، و منشورات آن از نوع انتشارات خاکستری (Grey Literature) و در تیراژ محدود (Ltd.I.)(Limited Issue) بود و شعبه ای نیز در عَدَن – یمن جنوبی داشت، سپردم تا چاپ شود… و در اندک زمانی نایاب شدند … لیست آنچه که حمیدرضا پهلوی به من (=کابوک) سپرده بود از این قرار است:

(به ترتیب الفبا):

1) ِابتِهالیّه، منظومه ای فارسی در نفرین بر مردم این زمانه و درخواست بلا از خداوند برای آنها و افزایش گرفتاریهای روزمرّه در زندگی فردی و خانوادگی و اجتماعی ایشان … ؛ او سبب سرودن این منظومه را “افراط مردم این دوره در انواع گناه و معصیت و ستم و آزار و اذیّت یکدیگر و انواع تخلف و در عین حال: غرور و لجاجت و خوشنودی آنها به تخلفات خودشان و عادت به انواع جرائم فردی و اجتماعی” بازگو کرده است و ” نفرین های سهمگین” را تنها راه پاکسازی و نجات جامعه میداند…

2) ارائۀ فرمول فیزیکی طیّ الأرض و روش خمیده ساختن مکان، که در این رساله فرمولهای پیچیدۀ ریاضی و فیزیکی ارائه داده و من (=کابوک) هیچ از آن سر در نیاوردم! و فقط این را فهمیدم که میخواهد بگوید مثلاً: چگونه میتوان با خروج از ابعاد فیزیکی اطراف خودمان و ورود به جهان های فیزیکی موازی میتوان به آسانی(!) طیّ الارض نمود؛ که جهانهای موازی به گفتۀ او: ابعاد ریاضی و فیزیکی آنها با این جهان ما فرق میکند و مثلاً 1000 کیلومتر ما در برخی از آنها یک متر است و با یک گام پیموده میشود – گویی مثل کاغذی است که خمیده شود و دو لبۀ آن یا دو نقطۀ مورد نظر از آن را روی هم بگذارند – و موانعی همچون دیوار و اجسام مانع موجود در یک بُعد فیزیکی، مانع عبور انسان از درون آنها توسّط ابعاد فیزیکی جهان موازی با آن نمیشود و میتوان با این فرمول از در و دیوار نیز عبور کرد… و در مقدّمۀ آن نوشته که این فرمول را اینشتاین یافته بوده ولی سربسته نوشته و من(=حمید رضا) آن را شرح داده و آسان(!) نموده ام و هر انسانی میتواند به آن به راحتی عمل کند، تا از شرّ آلودگی و سر و صدای اینهمه آهن پارۀ متحرّک (اتومبیل و قطار و هواپیما و…) راحت شویم!… او این اثر را در جوانی و هنگام مکاتبات آیت الله بروجردی و اینشتاین نوشته و در صدد بوده که این رساله را گسترش دهد، ولی پس از اندک زمانی پشیمان شده و گفته بود: مرحوم آیت الله بروجردی به اینشتاین تأکید کرد که آن را به طور گسترده منتشر نسازد، زیرا ممکن است به همین اندازه، جرم و جنایت زیاد شود و مجرمان پس از انجام جرم، ناپدید شوند و یا از زندان ها بگریزند…

3) اسرار علم کیمیاء و فرمول ساخت اِکسیر، که به گفتۀ خودش، آنرا در شرح فرمول ارائه شده از اینشتاین در این رابطه نوشته و چون آیت الله بروجردی، اشاعۀ اینگونه فرمولها را سبب فروپاشیدن نظام اقتصاد انسانی جهان می دانست، اینشتاین را از تشریح و انتشار آن باز داشت… و در نتیجه حمیدرضا نیز این رساله را منتشر نساخت… و من(=کابوک) نیز هیچ چیزی از مطالب آن نفهمیدم…

4) اسلام و ایران، در ردّ بر کسروی که ادّعا کرده بود: اسلام و شیعه را عرب ها به ما تحمیل کرده اند. شاهزاده حمید رضا با مدارک تاریخی معتبر و فراوانی ثابت میکند که اسلام را مردم ایران به عشق واقعی خود پذیرا شده اند؛ وگرنه همان ابتدای کار، منقرض میشد. نیز بازگو میکند که آغاز تشیّع در ایران، با ورود امام حسن (ع) و سلمان فارسی (ع) و والی شدن عبدالله بن بُدَیل خـُزاعی – از یاران حضرت علی(ع) – بر اصفهان، بوده؛ و هزار سال بعد، صفویّه فقط تشیّع را گسترش داده اند… نیز بخش دوّم کتاب، پاسخهای تند حمیدرضا است به کتاب “تشیّع علوی و تشیّع صفوی” دکتر علی شریعتی…؛

5) اشتباهات پدرم، که در آن از برخی اقدامات ضدّ دینی پدر خود (رضا شاه پهلوی) انتقاد کرده و آنها را نادرست میداند؛ از آن جمله: کشف حجاب… حمید رضا در این اثر، تأکید میکند که حجاب، ارزش یک زن است و برای همین، اسلام آن را واجب نموده است…

6) اشتباه بزرگ ِادینگتون و خطای فاحِش لانژوَن در تبیین ِنسبیّت اینشتین، که رساله ایست در فیزیک نِسبیّتی و توضیح دقیق نسبیّت اینشتین و بیان اینکه دو دانشمند مزبور، نسبیّت اینشتاین را کاملاً معکوس و غلط فهمیده و انتشار داده و مشکلات علمی فراوانی را سبب شده اند …؛

7) اعمال عجیب شیخ بهائی و آثار شگفت او، که در مورد تمامی آنها فرمولهایی ریاضی – فیزیکی و شیمیائی ارائه میدهد؛ مانند ساختن مَنارجُنبان بر روی مقبرۀ عمو عبدالله در اصفهان

و راز شمع موجود در گرمابۀ شیخ و اثبات اینکه هرچه تابحال برخی افراد پرمُدّعا در مورد اسرار این کارهای شیخ بهم بافته اند، فاقد اعتبار است و برای همین هرگز نتوانسته اند عیوب آنها را برطرف ساخته و دوباره همانگونه همانها را راه اندازی کنند!

8 )  اهرام مصر، معجزۀ جاوید حضرت ادریس(ع) یا همان هِرمِس کبیر، او در این کتاب ثابت میکند که فراعنۀ مصر به دروغ و جهت شهرت طلبی، ساخت هرم های 80 گانه را به خود نسبت داده اند و آنها را بعنوان مقبرۀ خویش معرّفی نموده و تابلوها و الواح تاریخی دروغین در آنها نصب کرده اند! بلکه، هرم برگرفته از نام هِرمِس بزرگ یا همان حضرت ادریس پیامبر است که بیش از 6500 سال پیش و حدود دوهزار سال قبل از فراعنۀ مذکور، برخی از عظیم ترین آنها را ساخته تا مردم به قدرت خدای یکتا پی ببرند و برای همین، هر کس قصد تعرّض به اهرام مصر را میکند گرفتار مرگ زودرس میشود؛ و این بسبب آن معجزۀ الهی است نه بسبب طلسم فراعنه… همچنین در بخش دوّم کتاب، اثبات میکند که فِراماسونری نیز به دروغ و نیرنگ، علامت مذهبی طرح هرم را سرقت کرده و به خود نسبت میدهد و ثابت میکند که هرم یک بنای مذهبی است و نه فراماسونی، و گنبد مساجد اسلامی ما نیز طرحی از همان هرم سازی حضرت ادریس است و نباید چنین بنای الهی و مذهبی را به فراماسونها نسبت داد…

9) اهل کوفه و تبار ایرانی آنها، که در آن سخت بر ما هموطنان ایرانی خود تاخته و شواهدی تاریخی جمع آوری نموده برای اینکه ثابت کند: اهل کوفه که مظهر نِفاق، دوچهرگی، نیرنگ، خیانت، دروغگویی، ریاکاری، تزویر، عهد شکنی، خـُلف وعده، لـَجاجت، شَرارت، ستیزه جوئی، خودخواهی، غرور، جَهالت و رَذالت و… بوده اند، در اصل نژاد شان، اکثراً ایرانی بوده اند و عرب واقعی در میان ایشان بسیار اندک بوده است… وی در خاتمۀ این کتاب حرفهای عجیبتری زده و از جمله می نویسد: ((… در روز بازپسین (قیامت)، من (=حمیدرضا) خصم این هموطنان خواهم بود و شکایت ایشانرا به پیشگاه خدا و امام حسین(ع) میبرم… زیرا در برنامۀ جهانی ساختن اسلام و تشیّع (C.C.S)، اینشتاین را تنها رها کردند و برخی از یاران ما را خود همین ایرانیان هموطن (!) به عناصر پلید شوروی و انگلستان معرّفی نموده و سبب ساز قتل ایشان شدند و برای خود من مشکلات پیچیده و معضلات فراوانی پدید آوردند که جگرم از آنهمه به سوز آمده! و آه از نهاد روحم برآمده است! و هنوز خون از دیدگانم بجای اشک می چکد! … و خیانت و عهد شکنی ایشان سبب شد که این برنامۀ درخشان مرحوم آیت الله بروجردی و اینشتاین و ما به شکست خونین منتهی شود…))؛ آنگاه چند نفرین درشت و سخت نثار هموطنان خود میکند که من(=کابوک) چون دوستدار شما خوانندگان عزیز هستم و رنجش خاطر ایرانیان گرامی را نمی پسندم، از بازگو کردن آنها خود داری میکنم…

10) برگهایی از ” لومینِس اُشِن” Luminous Ocean یا کتاب بزرگ اسحاق  نیوتن، این اثر ترجمۀ توأم با عکس رنگی از برگه های کتابی قدیمی است که آثار آتش و سوختگی در اطراف آن برگه ها هویدا است. من(=کابوک) چندان چیزی از آنها دستگیرم نشد، ولی بخشهایی از متن انگلیسی آن عکسها را توانستم بخوانم که معانی آنها بسیار شبیه به گفته ها و احکام مذهبی ما شیعیان بود… حمید رضا برای من تعریف میکرد که این برگه ها را برخی از نوجوانان نجیب زادۀ انگلیس، در صندوقهای خانوادگی خودشان، برای او پیدا کرده و به او اهدا نموده اند و آنها بقایای کتاب نیوتون (اقیانوس درخشان) است که ترجمۀ انگلیسی همان “بـِحار الانوار” علاّمۀ مجلسی است و حمیدرضا میگفت که: نیوتن قصد داشته انقلاب ناگهانی و تحوّل بزرگ مذهبی در اروپا و جهان ایجاد کند و مسیحیّت و یهودیّت و سایر ادیان را نابود سازد و اسلام و شیعۀ دوازده امامی را جایگزین همگی کند و نوجوانان و جوانان نجیب زادۀ بریتانیا را جذب خود کرده بوده تا از ثروت آنها در این کار بهره ببرد ولی موفق نشده است… و من (=حمید رضا) با جذب مجدّد برخی از جوانان سرمایه دار ایشان، قصد دارم که این طرح را عملی و تمام کنم… از چیزهای عجیبی که حمیدرضا در این کتاب بر آن تأکید دارد و شواهد و مدارکی از این اوراق برای آن جمع نموده است، اینست که میگوید: شاه سلطان حسین صفوی بر خِلاف آنچه که مورّخین بی انصاف نوشته اند، پادشاهی دانشمند و آگاه و مسلط بر علوم مختلف و زبانهای گوناگون – از جمله انگلیسی و فرانسه – بوده و مخفیانه از راه دور با نیوتن همکاری سرّی در این برنامه داشته و نام او بارها در اسناد نیوتون آمده است؛ و برای همین، انگلیسیهای مخالف طرح مذهبی نیوتن، نقشۀ حملۀ افغانها به ایران را – که مرکز این جریانات بوده – طرّاحی کردند و آن قوم پابرهنه را تا بُن دندان مسلـّح ساختند تا به ایران حمله کنند و حکومت صفویّه را ساقط سازند… وگرنه افغانها چنین قدرت نظامی نداشتند که به راحتی ایران ما را فتح کنند…

11) بر من چه گذشت؟! (خاطرات تلخ و شیرین و عبرت انگیز زندگی)…

12) تأیید جنبش مذهبی و شیعی فِراترنالیسم ترکیّه، که مکتبی است مبتنی بر اتحاد و برادری اسلامی پسران شیعه با هم، بر ضدّ فِمینیسم که ترویج زن بارگی توسّط غربی ها است… و این سلسله مقالاتی است به دو زبان ترکی و فارسی، از خود حمید رضا، که در آنها به آیاتی از قرآن کریم و احادیث کمیاب معتبری در کتب شیعه اشاره کرده که ازدواج را در دورۀ آخِرالزّمان برای پسران جویای کمال، نهی میکنند؛ و خود حمیدرضا به من (=کابوک) مکرّر با حسرت میگفت: جوانی من(=حمید رضا) را همین “سراب ازدواج” تباه و سیاه کرد و من در پی  اصرار مادر و اطرافیان و بر اثر ناپختگی و خامی خودم، زیر بار آن رفتم… او در این مقالات، بزرگترین عامل انحطاط اخلاقی نوجوانان عصر ما را فِمینیسم و زن پرستی میداند…

13) ترجمۀ خلاصۀ “وسائل الشیعة” به انگلیسی، با عنوان: “مَن لا یَحضرُهُ الإمامُ” (= کسیکه امام معصوم نزدش حاضر نیست – یعنی دسترسی به معصومین ندارد و در دورۀ غَیبَت است؛ تألیف: شیخ حُرّ عامِلی – فقیه اخباری معاصر علاّمۀ مجلسی، که ” وسائل الشیعة”را جمع آوری و تألیف نموده و خودش آنرا به این عنوان تلخیص نموده است)، و با عنوان انگلیسی: Who Doesn’t Access To Imam در چهار جلد، که آن را به امر آیت الله بروجردی ترجمه کرد و آرزو داشت این کتاب را پس از جهانی ساختن مذهب شیعه، بعنوان قانون اساسی شرع اسلام، انتشار داده و با کمک جمعی از جوانان نجیب زادۀ انگلیس که توسّط او پنهانی مسلمان شده بودند، بَینَ المللی سازد… شایان ذکر است که به گفتۀ خود حمیدرضا، ترجمۀ انگلیسی این کتاب به همراه  ترجمۀ انگلیسی “شرایع الإسلام محقق حِلـّی”توسّط برادرش علیرضا – که در 1333 شمسی کشته شد –  و باز هم به امر آیت الله بروجردی، و سپس اهداء هر دو کتاب به شیخ محمود شـَلتوت – رئیس دانشگاه الأزهَر مصر در آن زمان – پس از چند سال سبب شد که شیخ شلتوت – با وجود آنکه خود سنی مذهب بود – فتوای تاریخی اش را در 1338 شمسی  در جواز تقلید اهل سنت از مذهب شیعۀ دوازده امامی صادر کند…

14) تلفن برزخی و روش ساختن آن، که در این رساله، فرمول فیزیکی اینشتاین در روش جذب و تبدیل امواج صوتی ارواح در عالم برزخ به امواج صوتی قابل احساس برای ما زندگان در دنیا و برعکس، و در نتیجه برقراری آسان ارتباط با عالم برزخ و یافتن روح مردۀ مورد نظر و مکالمه با او را بیان میدارد… که من(=کابوک) از او قول گرفته بودم که این دستگاه را برایم بسازد؛ ابتدا طفره میرفت و هم نگران بود که من با این کار، بترسم و دچار اختلال روانی ناشی از شنیدن مستقیم صدای ارواح بشوم و میگفت: مرحوم آیت الله بروجردی به اینشتاین فرموده بودند که تکثیر و اشاعۀ ساخت چنین ابزاری شرعاً مُجاز نیست و باعث افشاء اسرار ناگفته و ناراحت کنندۀ برخی اموات و احوال ایشان در برزخ میشود و بسا فتنه و مفسده ای داشته و یا سبب اندوه شدید بازماندگان از دانستن احوال مرده شان در برزخ بشود و اگر خدا به کشف این اسرار این راضی بود، خودش آنرا افشاء میکرد یا راه آنرا در اختیار انسانها قرار میداد… امّا چون آیت الله بروجردی، ساخت آزمایشی و اندک چنین دستگاهی را – بشرط عدم اشاعه و تکثیر آن – برای افرادی که مورد اعتماد و رازدار باشند، جایز دانسته بود، حمیدرضا به من(=کابوک) اعتماد داشت و این وعده را داد؛ ولی پیش از آنکه آنرا عملی سازد، از دنیا رفت…

15) دلائل حقانیّت دوازده امام شیعیان از کتب عِبری یهودیان و کتب سُریانی مسیحیان، که تسلـّط حمید رضا را بر زبانهای عِبری و سُریانی فاش می سازد و در این کتاب ثابت کرده که علماء یهود و مسیحیّت، قرنها قبل از آمدن اسلام، دوازده امام شیعه را می شناخته اند؛ ولی عِناد و لِجاج سبب شده که این حقایق را پنهان سازند…

16) دیوان اشعار، که بیشتر آن حاوی نِکات علمی و ادبی و اخلاقی و دینی و سرزنش خودش(!) و نیز مدائح و مَناقِب و مَراثی امامان و سوگنامه ای در مرثیۀ امام حسین (ع) و خاندان آن حضرت و شهدای کربلا است… او حتی یک بیت یا غزل عاشقانه در عمر خود نسروده است و چون من (=کابوک) از او سببش را پرسیدم گفت: “غزل سرایی و مدح معشوق و شراب و این گونه کثافتها، ناشی از هواهای سرکوب شدۀ نفس اَمّاره است و دلالت بر فرومایگی و پستی نفس شاعر دارد…”. من به او انتقاد کردم که: پس چرا حافظ و سعدی و دیگران اینهمه غزلهای عاشقانه سروده اند؟! او با خشم به من نگاه کرد و گفت: ” مگر من را در گور سعدی و حافظ  می گذارند؟!!…” و حرف دیگری زد که در نظر من، توهین بزرگی به حافظ و سعدی بود؛ ولی شاید حق با حمید رضا بوده و من نفهمیده باشم؟!

17) رادیکال منفی یک، و ثمرات ریاضی و طبیعی آن، او در این رساله، که آنرا به شادروان پروفسور محسن هشترودی اهداء کرده، جواب این رادیکال مرموز را محاسبه و استخراج نموده و ثابت میکند که: رادیکال منهای یک – که ریاضیدانان آنرا “تعریف نشده” می پندارند – “تعریف شده” و دارای جواب است، و سبب آنکه هر کس در صدد فهم راز آن برآمده کشته شده یا زود مرده، این نیست که انگلیسیها پنداشته اند که: ((آن یک رادیکال شوم و شیطانی است))، بلکه به گفتۀ اینشتاین، سبب این مرگها آن است که: ((رادیکال منفی یک، یکی از نوامیس نظام کیهانی و جهانی خداوندی است و کشف و بکارگیری آن ممکن نظم عالـَم را به هم بزند)) و با فهم و بکار گیری آن میتوان مثلاً جهت چرخش الکترونها به دور هستۀ اتم را معکوس نمود و یا کاری کرد که اصلاً پروتون به دور الکترون بچرخد و “ضدّ مادّه” را براحتی ساخت و فرمول اِکسیر و کیمیاء را برملا کرد و در ریاضی نیز، فهم مسألۀ ((استخراج سؤال)) در علم “جَفر” که جوابی به همان زبان به سؤال مورد نظر بیرون می آید، رادیکال منهای یک، نقشی اساسی در استخراج “مُستَحصَلـَة” دارد… و نیوتون و اینشتین از راز رادیکال منهای یک (که معکوس هر چیز را در ریاضیّات و طبیعت، میتوان از آن استخراج کرد) خبر داشته اند و برای همین، فرمولهای پیچیدۀ علوم غریبه همچون کیمیا و جفر را بخوبی درآورده اند… حمیدرضا تعریف میکرد که هشترودی پس از خواندن این رساله، به او گفته بود: “هیچ کتابی تا کنون به اندازۀ این رسالۀ کوچک، برای من جالب و پر مغز نبوده است” و یک پالتوی نفیس و گرانقیمت برای من، هدیّه فرستاد…

18) راهکارهایی نوین در معادلات دیفرانسِیل و حساب اَنتِگرال (یا همان حسابان فاضله و جامعه)، که ده ها هزار فرمول و محاسبه در آن نوشته و آنرا نیز به پروفسور هشترودی فقید اهداء نموده است…

19) ردّ بر صوفیّه، و بطلان عرفان و گمراهی پیروان آن، که در این کتاب، همگی فرقه های صوفیان و دراویش و نیز همگی مشرب ها و ذوقهای عرفانی را بمنزلۀ سراب هایی فریبنده و دروغین و مایۀ گمراهی خلق معرّفی کرده و تنها راه خداشناسی و تقرّب به خدا را تبعیّت از فقهائی راستین چون مرحوم آیت الله بروجردی و مطالعۀ احادیث معتبر امامان معصوم میداند…

و من(=کابوک) به یاد دارم که هنگام انتشار دو کتاب خودم: “خود هیپنوتیزم” و “دنیای دوّم هیپنوتیزم”که در آندو مطالبی عرفانی و صوفیانه نیز آورده ام، حمیدرضا سخت از من برآشفت و یک بار خصوصی به من گفت: ” شعبان! دین و شرف خود را به دنیای این شیاطین (یعنی درویش ها) نفروش!…”؛ و من ان شاء الله در چاپهای بعدی کتابهایم، اشکالاتی را که حمیدرضا از آنها گرفته را رفع خواهم کرد…

20) ردّ بر ملاّصدرا و ابن سینا و سُهرَوَردی و دیگر فلاسفه و تمامی اَتباع ایشان، که در آن بر اصل فلسفه و همگی فلاسفه سخت تاخته و آنها را مُلحِد و بی دین و بی اطّلاع از حقایق علمی دین الهی، معرّفی کرده و ابن سینا را متهم به سرقت علمی وسیع از کتب دانشمندان گمنام شیعه کرده است… او به تبعیّت از اینشتاین و آیت الله بروجردی، میگوید: فلسفه یک “خیال پردازی مُلحِدانه” است نه یک “علم خداپسندانه”!…

21) زرتشت گرایی و عواقب وخیم آن برای ایران، که آن را برای برادرش محمّد رضا شاه نوشته و به اولیای امور گوشزد میکند که خطر زرتشتیان برای ایران و اسلام، بسیار بیشتر از خطر یهود و مسیحیّت و کمونیسم و بهائیّت است؛ زیرا زرتشتیان با بهره گیری از تعصّب نژادی و نژادپرستی ایرانی، جوانان ما را به گمراهی و خرافه پرستی مجدّد سوق میدهند… چیزی که بیش از همه چیز در این کتاب، حائز اهمّیّت است، اینست که حمیدرضا به تمامی اتهامات و شایعات زشت فساد اخلاقی که زرتشتیان و زرتشتی گرایان و بهائیان و کمونیستها علیه شخص او جعل و منتشر کرده بودند، با مَتانـَت تمام پاسخ گفته و آن مفاسد اخلاقی را لایق خود آنها و خانواده هاشان میداند؛ از جمله مینویسد: ((… در عُنفوان شـَباب (=آغاز جوانی) چون شهوت مرا بی تاب ساخته بود، به مُتعَه (=ازدواج موقت) روآوردم و بسیار به این طریقت مرضیّۀ مشروعه با رعایت شرائط شرعیّۀ آن شائق و عامل بودم؛ لکن اکنون این جماعت (زرتشتی گرایان و…) مرا به سوابق زنا و فساد اخلاقی دیگری متهم ساخته و دروغها علیه حیثیّت اینجانب منتشر ساخته اند تا ضرب شستی باشد به من که دیگر چیزی علیه ایشان ننویسم و اسلام و تشیّع را تبلیغ ننمایم… خداوندا اگر حمیدرضا زناکار یا شرابخوار یا فاسد است خود او را هدایت کن و بیامرز و گرنه بعوض هر اتهام و شایعۀ زشت که به من نسبت دهند، هزاران هزار لعنت بر ایشان فرو فرست…)). باری، به نظر من(=کابوک) این یکی از زشت ترین انواع ترور شخصیّت است که افراد مُغرض علیه حمید رضا پهلوی اِعمال داشتند…

22) شطرنج، عامل کندی ذهن است، نه عامل پرورش فکر، او در این رساله، مبتنی بر تحقیقات اینشتاین، بیان میدارد که بازی شطرنج و نظائرش – مثل تخته نرد و دیگر انواع آلات قِمار – برعکس آنچه که معروفست و تصوّر میشود، نه تنها عامل تقویت هوش نیست بلکه عامل کند ذهنی و عقب افتادگی فکری و کندی سرعت تفکر است؛ او دلائل طبّی فراوانی بر این موضوع ارائه داده؛ از جمله آنکه: خود هیئت چهارخانه ای مثل کاغذهای شطرنجی شکل، عامل چشم درد و خستگی اعصاب بینایی و متعاقب آن خستگی مغز و نیروی تفکر است و اساساً چهارخانه ها نوعی تشنج و گیجی در مغز انسان پدید می آورند و از مصادیق بارز آن اینست که هر وقت حالت تهوّع یا سردرد یا سرگیجه داریم، با نگاه کردن به پیراهن چهارخانۀ دیگران سردرد و تهوّع و یا سرگیجۀ ما ناگهان شدیدتر میشود… و زنبورها نیز از دیدن پارچۀ چهارخانه خشمگین میشوند…

23) شعر نو، مظهر عجز و ناتوانی شاعر، که در این اثر، همچون شادروان دکتر مهدی حمیدی شیرازی و دیگر مخالفان بنیادین شعر نو، این سبک شعری را بدعتی از نیما یوشیج دانسته که چون ناتوانی خود را در تنظیم وزن و قافیه می دیده، آن را از خود درآورده است… حمیدرضا نیز میگوید: ((…هر چیز در این طبیعت، دارای لنگه و جفتی متناسب با خود است؛ از پروتون و الکترون چرخان گرفته، تا دو چشم و ابروان و دو دست انسان، و دو دوست یکدل و یک زبان، و زمین و فلک گردان، و خورشید و ماه تابان و… و شعر نو خِلاف این نظام طبیعی است و چندش آور است و در حقیقت، شعرنو بیشتر نوعی تدَلـّـُل (=لوس بازی) و تصَبّی (= بچه بازی) است، تا شاعری!!…))؛ و میگوید: ((…از دیگر مصائب و بدبختیهای ادبی این زمان آنستکه هر کودک و نوجوان، و هر بیسواد و بی اطلاع از دقایق و ظرائف فنون بلاغت، و حقایق و طرائف(=قواعد ارزشمند و کمیاب) علم عَروض(=وزن شعر) و فـَصاحَت، شاعر میشود و دیوان چاپ میکند!!…)) و خِطاب به آنانکه شاعران شعر نو را تشویق میکنند، این بیت را می آورد:

آه! آه! از دست صرّافان گوهرناشناس!

هر زمان، خرمهره را با دُرّ برابر میکنند!!

24) عِلل و عوامل انحطاط اخلاقی و بی ادبی کودکان و نوجوانان و جوانان عصر ما، که در آن مهمترین علت را – پس از رواج بی دینی یا ضعف اعتقادات دینی خانواده ها –  ”کودک سالاری” Child Democracy دانسته که ناشی از همان “زن سالاری” (Feminism) و پیروی از عواطف زنانه در تربیت کودکان است… و تنبیه بدنی را برای کودکان – در حدّ لازم و متعادل آن – توسّط پدر و مادر و معلـّمین، بسیار ضروری میداند…؛ که این رساله سبب اعتراض برخی ناآگاهان به حمیدرضا شد… حمید رضا در این اثر ثابت میکند که آمارها و آزمایشات روانشناسان غربی و اغلب معاصران ما، مبتنی بر همان عواطف زنانه و غیر واقع بینانه است و آمار و آزمایشی که دارای چنین پیشفرضی باشد، از اعتبار علمی و عملی ساقط است…

25) فرهنگ ایرانیان: هموطنان ما!!، که چنانکه توضیحش گذشت، در این کتاب نیز مثل آن رساله ها، ایرانیان را دروغگوترین و دغل باز ترین و لجوج ترین و شرورترین و در عین حال، خود پسند ترین مردم دنیا معرّفی میکند و میگوید که: ((… اُمّ الأمراض ایرانیان امروز، جَهالت (نادانی) و تجاهل (=خود را به نادانی زدن) است… به این جهل و تجاهل و به انواع معاصی عادت کرده اند؛ هرچه هم بگویی هیچ در پیر و جوان و خـُرد و کلان ایشان اثربخش نیست… این هموطنان همواره در صدد آزار و اذیّت و ظلم به یکدیگرند. روزی نیست که در خیابان یا وسائل نقلیّه یا اماکن عمومی و یا حتی درون منازلشان، کسی از آنها دیگری را آزار ندهد و اگر به متجاوز و مزاحم تذکر بدهی لجاجت و پافشاری نکند!! ایشان در انواع دروغگوئی و خیانت و نفاق و دوروئی و اقسام تخلفات و معاصی و حریم شکنی ها، گوی سبقت از همگِنان خویش در اقصا نِقاط عالـَم ربوده اند… در مشاغل اداری و غیر اداری نیز، ملتی هستند بس کم کار و بسی پر توقع و انتظار!!…)). هنگام پایان یافتن نگارش این رساله، روزی حمیدرضا در یک اتوبوس در خیابان ولی عصر سوار بود که مشاهده کرد یک جوان در حال سوار شدن به اتوبوس، با یک پیرمرد درگیر شده و سیلی به صورت پیرمرد زد. حمید رضا آنقدر به خشم آمد که میخواست با آن جوان بی ادب درگیر شود، ولی مسافران آنها را جدا کردند. پس به منزل که آمد، بعد از ذکر این خاطرۀ تلخ، این چند بیت نفرین کمال الدّین اسماعیل اصفهانی را – با تضمین و اقتباس از اصل آن و تصرّفاتی از خودش – در آخِر این رساله افزود (5 شهریور 1359 شمسی):

… با چنـین مردم سـتــم بـاره،

نیست ازکوشش وکشش چاره!

ای خــداونـد هــفــت ســیّـاره!

ظالمی را فرست خونخـواره!!

تا که با ظـلم خود همی سازد -

جملگـیـشان ذلیـل و بیچاره!!

عــدد مردمــان بــیــافــزایــد!

هر یکیـشان کند دوصد پاره!!

و از قضا 26 روز از سرودن این قطعه گذشت که تصادفاً در 31 شهریور 1359 شمسی، صدّام حسین بعثی لعین، تهاجم سه جبهه ای خود را به خاک ایران (از بخشهای شمالی و جنوبی و میانی) آغاز کرد … چند سال بعد، در اسفند ماه سال 1366 شمسی، هنگام اوج بمبارانها و موشک بارانهای شدید و بیرحمانۀ شهرها و مناطق مسکونی ایران توسّط مزدوران رژیم بعث، من(=کابوک) روزی به ملاقات حمیدرضا که در مرخصی بود، رفتم… تلویزیون صحنه هایی دردناک از اجساد مانده در زیر آوار را نشان میداد… دیدم او گریه میکند و میگوید: “خدایا کی مرگ من را میرسانی تا اینقدر درد نکشم!…”؛ گمان کردم از بیماری درد کلیۀ خودش می نالد؛ گفتم: هنوز ناراحتی کلیه تو را آزار میدهد؟! گفت: ایکاش درد من از آن بود! مگر نمی بینی جسد این بیچاره ها چگونه زیر آوار مانده است؟! و دو دست خود را بر صورت گذاشت و زار زار گریه کرد… من او را آرام کرده و به حالت طعنه و انتقاد گفتم: (( یاد می آوری آن چند بیت نفرین را که در انتهای کتاب “فرهنگ ایرانیان” نوشته ای…؟! )). حمید رضا کمی درنگ کرد و برخاست، نسخۀ خطی کتاب را آورده،آن برگۀ انتهایی را کند و ریز ریز پاره کرد و بعداً در رودخانه ریخت… امّا چندی پس از این رویداد، هنگامی که از حمیدرضا درخواست دوستانه کردم تا دیگر مکتوبات خودش را که شامل ابتهال و نفرین بر مردم است، نابود سازد، هرگز نپذیرفت و بازهم تأکید کرد که: تنها راه پاکسازی مردم گناهکار و اجتماع آشفتۀ این دوره، نفرین و ابتهال است، هرچند برای همگی ما عواقب رقـّت باری در پی دارد…

26) الفقه المأثور (=فقه مستند) Supported Jurisprudence، که خلاصه ای فشرده تر، به عربی از همان کتاب “وسائل الشیعة”- با استناد به عبارات خود احادیث و با ارائۀ معادلهای انگلیسی هر عنوان – است. این کتاب بارها در یمن و بیروت به چاپ رسید و توسّط شیعیان دوازده امامی و زیدیّه و اسماعیلیّه و… خریداری شد و مورد استقبال قرار گرفت…

27) فوتبال، والیبال، بسکتبال، و ورزشهای رزمی، نیرنگهای استعمار انگلیس در اِشاعۀ روحیّۀ توحّش و پرخاشگری و خشونت طلبی کودکان و نوجوانان ما مسلمانان، که در این رساله همگی این ورزشها و مشابه آنها را توطئۀ انگلیسی ها برای نابودسازی هویّت و اخلاق اسلامی و انسانی در جوامع خاور میانه دانسته و به عربی نیز در یمن جنوبی چاپ و منتشر شده است…

از مهمترین مدارک حمیدرضا در ریشه یابی این جریان، اسناد فاش شده توسّط ادوارد براون، مورّخ انگلیسی، در آخرین کتابش ((World’s Cross–Words)) “معمّای جهان”می باشد…

28) فیثاغورث Πυθαγορας ، و آگاهی پیشین او از آمدن دوازده امام، که در این کتابچه اسراری در علم اعداد و محاسبات عددی فیثاغورث یونانی (مقتول: 496 قبل از میلاد) و پیروان او (فیثاغورثیان) را تشریح نموده که قرنها قبل از آمدن اسلام، میدانسته اند که دوازده (12) مبارک ترین عدد پس از یک (1) است و همواره معتقد بوده اند که دین حقّ باید دارای نماد عددی 12 گانه باشد… از جمله، تعداد اضلاع یک مکعّب برابر است با عدد 12 ؛ اهرام – و خصوصاً اهرام مصر که ساخته و معجزۀ حضرت ادریس(ع) یا همان هِرمِس بزرگ بوده اند، دارای چهار وجه مثلث اند که 4 ضربدر 3 باز هم میشود 12 ؛ همچنین در قضیّۀ تثلیث دایره، که 360 درجه است، به سه بخش 120 درجه ای می رسیم که مضرب 12 است؛ تعداد مربع های حاصله در ((قضیّۀ فیثاغورث پیرامون  مثلث قائم الزاویه)) نیز 3 عدد است که حاصل ضرب آن در 3 ضلع مثلث میشود 12؛ تعداد طوالع یا بروج نجومی 12 صورت فلکی است و تعداد دور سالهای طالع بینی و نیز ماههای سال در همگی اُمَم 12 عدد است؛ و باز تعداد ساعات شبانه روزی 12 عدد است؛ تعداد بندهای انگشتان چهارگانه هر دست که به هنگام دعا پیش روی انسان است، بازهم 12 عدد است؛ و… آنها چنین دانسته بودند که عدد 12 اشاره به دوازده موجود پاک الهی است که هنگام دعا نیز با نگاه به کف دست باید به آنها توجّه داشت و ایشان را واسطة فیض الهی نمود؛ چیزی که بعداً فقط در مذهب شیعۀ دوازده امامی – از مذاهب اسلام – یافته شد… این کتابچه، تسلط حمیدرضا بر دو زبان قِبطی مصر قدیم و یونانی کهن را نیز ثابت میکند…

حمید رضا در این رساله اثبات کرده که فیثاغورث، پیامبر و موحِّد بوده و معجزۀ او علم اعداد و نسبتهای شگفت ریاضیّاتی بوده است و چیزهایی خرافی که یونانیان بت پرست و مُلحِد پس از او تحت عنوان فیثاغورثیان، به وی نسبت داده اند، دروغ و کذب محض است و چون فیثاغورث از مخالفین فلسفه بوده، خود فلاسفه علیه او مردم (دِموکرات ها) را شورانده و او را شهید نموده اند…

نیز حمید رضا در خاتمۀ این رساله ثابت میکند که ذوالقرنین (=صاحِب دو گیسوی موجدار) که در قرآن کریم (سورۀ کهف – آیات 83 تا 98) از او به خوبی و عظمت یاد شده، به شهادت تاریخ و دلایل فراوان، همان اسکندر مقدونی (فوت: 323 قبل از میلاد – در نواحی نینوا یا همان کربلا، در مسیر بازگشت به مقدونیّه و یونان) بوده که به ایران حمله کرده و دودمان هخامنشیان را به باد داده است. و باز میگوید که هرچه مورّخان بت پرست و مُلحِد غربی و یا زرتشتیان ایران و هند در مورد اسکندر نوشته اند، دروغ و تهمت ناروا و ناشی از دشمنی با اسکندر که یکتاپرست و دشمن کفر و خرافات و مُروِّج و دوستدار دانش و دین و فرهنگ بوده، میباشد و بنابراین نوشته های آنها از درجۀ اعتبار ساقط است…

نیز معتقد است که ارسطو (یا ارسطاطالیس – تولد:384؟ قبل از میلاد) – که معلم و راهنمای پیر اسکندر بوده – همان حضرت خضر(ع) است که در احادیث شیعه آمده که ذوالقرنین را همراهی میکرده و اکنون هم – به حکم احادیث شیعه –  زنده میباشد؛ ولی چون ارسطو پس از فوت اسکندر و در حدود سال 322 قبل از میلاد، از نظر مردم یونان غایب شده، گمان کردند که او مرده است… و میگوید که ارسطو فیلسوف نبوده، بلکه پیغمبری بوده که مردم را به خردمندی در قِبال دروغ بافی و سفسطه های فلاسفه دعوت میکرده و خود از مخالفین فلسفه بوده است و کتابها و عقایدی که فلاسفه به او نسبت داده اند، همگی توسّط بت پرستان یونان جعل شده و در قالب “آثار ارسطو” عرضه شده است…

همچنین، در مورد افلاطون (ناشر تفکر فِراتِرنایسم یا همان “مدینۀ فاضلۀ” جوانمردان – تولد: حدود 427 قبل از میلاد) – که استاد ارسطو بوده – معتقد است که او همان حضرت الیاس پیامبر(ع) و بازهم از دشمنان فلسفه و فلاسفه بوده و کتب منسوب به او همگی تحریف شده اند و شباهت های تاریخی فراوانی بین افلاطون و حضرت الیاس(ع) است که حاکی از اتحاد این دو شخصیّت میباشد… خصوصاً اینکه در احادیث شیعه، نام این دو پیامبر (خضر و الیاس) بسیار باهم می آیند؛ همانگونه که نام ارسطو و افلاطون چنین است…

نظیر همین عقیده را در مورد سقراط – استاد افلاطون – (پدر مکتب فِراتِرنالیسم – مقتول 399 قبل از میلاد) و اَرَشمیدوس (فوت: 212 قبل از میلاد) داشته و آن دو را نیز از پیامبران مخالف با فلسفه دانسته که فلاسفه جهت تحریف تاریخ، گفته های کفرآمیز و خرافی خودشان را به ایشان نسبت میداده اند تا مردم عوامّ بپذیرند و دوباره به بت پرستی و الحاد روی آورند… و جالب اینکه حمیدرضا پهلوی، پس از ذکر نام هریک از این بزرگان یونان، لفظ “علیه السّلام” را نیز بکار برده که در مورد اسکندر، سبب خشم و کینۀ بیشتر زرتشتیان نسبت به حمیدرضا شده است…

29) قواعد ریاضی جَفر انگلیسی نیوتون، که در آن، کتابچۀ کوچک اسحاق نیوتن انگلیسی در علم جَفر(حروف) و روش استخراج جواب از سؤال مورد نظر را تشریح کرده و این را نیز به پروفسور هشترودی اهداء کرده و در آن میگوید: نیوتون از راه علم جفر، به اَنحاءِ مختلف، به زبان انگلیسی سؤال کرده که: “مذهب و دین حقّ، در دنیا کدام است؟”، و جواب از طریق محاسبۀ ریاضی در آمده:”مذهب شیعۀ دوازده امامی”… او میگوید: هشترودی میگفت: من سه بار تمامی این رساله را بدقت خواندم و هربار بر تعجّب و شگفت زدگی من افزود…

30) کوروش، عامل عقب ماندگی ایران، این یکی از جنجال برانگیز ترین آثار حمیدرضا پهلوی بود که پس از جریان رسمیّت یافتن تقویم 2500 سالۀ شاهنشاهی ایران، این اثر را نوشت و برای برادرش محمّد رضا شاه فرستاد… وی در این اثر بطور خلاصه چنین اظهار نظر کرده که: اگر نیک بیاندیشیم و بی طرفانه به تاریخ نگاه کنیم، در می یابیم که کوروش کبیر هخامنشی، دروازۀ ایران را به روی علوم مصر و روم و یونان بست و در صدد فتح سرزمینهای ایشان برآمد، تا مبادا چیزی از شوکت و به اصطلاح: اوتوریتۀ امپراطوری هخامنشی کاسته شود و در زمان او از مباحث علمی در ایران ما هیچ خبری نیست و یک دانشمند معروف در ایران نداشته ایم و فقط ترویج خرافه پرستی و موهومات و گسترش دادن امپراطوری و انتشار منشورها وعهدنامه های ریاکارانه و تبلیغاتی، مدّ نظر کوروش بوده و در بسیاری از این کشورگشائی ها، کشتار و خونریزی ستمکارانۀ وسیعی براه انداخته و پس از فتح آن سرزمین مورد نظر، کوچکترین یادگار علمی و فرهنگی مثبتی از خود حتی در آنجا نیز برجای ننهاده است؛ بر خِلاف اسکندر مقدونی که هرجا را فتح کرده، جز در رویارویی با نظامیان، خونریزی براه نیانداخته و در هر ناحیه ای یک اسکندریّه – که مرکزی علمی و فرهنگی بوده – اِحداث مینموده که اکنون نیز سبب افتخار اوست… و کوروش فقط سرمایۀ مالی و جانی ما ایرانیان را صرف ستیزه جویی و جنگ طلبی و کشورگشایی های خود نمود و من(=حمید رضا پهلوی) خود بعنوان یک ایرانی، کوروش هخامنشی را مایۀ ننگ و شرمندگی میدانم، نه مایۀ فخر و تفاخر و مُباهات!!…

31) گرامر استدلالی نحوی، که در کنار تدریس زبانهایی چون انگلیسی، فرانسه، آلمانی، ایتالیائی، عربی و… به نوجوانانی که شاگردان خصوصی او بوده اند، نـِکات نحوی و ادبی مربوط به ظرائف و دقایق گرامری آن زبان را می گفته و آن شاگردان نیز می نوشته اند… بلی، در حواشی برخی از کتابهای درسی مربوط به جوانان – همچون کتاب معروف “آموزش تست و گرامر انگلیسی” استاد جواد عسکری، که در نظر حمیدرضا بهترین کتاب برای نوجوانان متوسّطه (دبیرستان) بوده است – با قلم خودش نیز، حواشی علمی ارزنده ای را نوشته بود … نگارندۀ این ” دفتر خاطرات”(=کابوک) در صدد جمع آوری این حواشی پراکنده و آن نوشته ها از شاگردان وی و تدوین و تنظیم همگی در قالب چند کتاب ارزشمند هستم؛ ولی بیماری اخیر و مشغله های فراوان من در ظرف این دوماهی که از فوت حمید رضا گذشته، هنوز اجازۀ آغاز این دسته بندی را نداده است و نوجوانان بیحال و بی رمق امروز نیز حال و حسّ کمک و همیاری در اینگونه امور علمی را اصلاً ندارند و شاید همین بیحالی ها و سستی های نسل این دوره سبب دلسردی حمیدرضا از ادامۀ تدریس در ایّام مرخصی و انصراف او از چاپ این مجموعۀ ارزشمند شده بود …

32) مزدوران انگلیس، در معرّفی پنج فرقۀ شیخیِه، رُکنیّه، بابیّه، بهائیّه و اَزَلیّه، که آنرا در نوجوانی در تکمیل تحقیقات اینشتاین نوشته است… و در آن اسناد فاش شده توسّط ادوارد براون، مورّخ انگلیسی، در آخرین کتابش((World’s Cross–Words)) “معمّای جهان”را بضمیمۀ اسناد دیگری مورد استناد قرار داده و ثابت کرده که رهبر اصلی این پنج فرقه، یعنی شیخ احمد أحسائی، یک روحانی مسیحی (=کشیش) انگلیسی و جاسوس بریتانیا بوده و نام اصلی وی این بوده است: Aidan Ahoskie (اِیدَن اِهاسکی)… و همچنین انگلیسی بودن یا وابسته به انگلیس و روس بودن سایر رهبران مذهبی این پنج فرقه را مشروحاً ثابت نموده است… این تحقیق نیز دشمنان زیادی برای حمیدرضا فراهم کرد…

33 و34) المُسَلسَلُ المُسـتـَسَرّ ُ فی مَن تـَشـَیَّعَ وَ استـَتََرَC.C.S (= زنجیرۀ مخفی و پنهانی، در معرّفی کسانی که شیعه شده اند ولی اظهار نکرده و پنهان کاری نموده اند)، که از لئوناردو داوینچی ایتالیائی در قرن پانزده میلادی شروع کرده تا آلبرت اَینشتاین آلمانی-آمریکائی در این قرن (=قرن بیستم)… این اثر به عربی و انگلیسی است و گویا حمید رضا وقت نکرده که آنرا به فارسی نیز ترجمه کند… چاپ و انتشار عربی این کتاب توسّط “المکتبة الیَمانیّة” – از شـُعَب انتشارات Z (زِد) در عَدَن/ یمن جنوبی – در همین سال میلادی اخیر 1992 م (سال فوت حمیدرضا) صورت پذیرفت… به گفتۀ حمیدرضا، این “زنجیرۀ سرّی” از اواخر قرون وُسطـَی در اروپا پدید آمده و بسیاری از دانشمندان و روشنفکران آنجا از مسیحیّت و یهودیّت روگردان شده و متوجّه اسلام و مکتب شیعۀ دوازده امامی شده بودند – که به برکت مترجمین فعّال عهد صفویّه در ایران، بانگ تشیّع به گوش اروپائیان نیز رسیده بود – ولی روسها و انگلیسیها در این میان، به فکر دسیسه و ریشه کن سازی بی سر و صدای این جریان افتادند و چون عامل این قضایا را ایران صفوی و در قرن 18 م شخص شاه سلطان حسین صفوی – که بر چند زبان اروپایی و روسی مسلط بوده – میدانستند، افغانهای پابرهنه و سنی مذهب را تجهیز نظامی کردند تا به ایران حمله کنند و صفویّه را که کانون و هستۀ این جریانات محرمانه بود، از بیخ و بن بر اندازند… و سپس با مسموم کردن و قتل بی سر و صدای اسحاق نیوتون و قتل دسته جمعی نوجوانان نجیب زادۀ انگلیسی عاشق افکار نیوتن – که در اوائل قرن هیجدهم در رأس این جریان در اروپا بوده اند –  و سالها بعد در اواخر قرن 18 م با ایجاد فتنه هایی چون انقلاب فرانسه ، بسیاری از این دانشمندان و شخصیّتهای شیعه گرا چون لاوازیه و خود لوئی شانزدهم و ملکه ماری آنتوانت… را به قتل رساندند…

Hamidreza Pahlavi المُسَلسَلُ  المُستَسَرّ

Hamidreza Pahlavi المُسَلسَلُ المُستَسَرّ

- عنوان انگلیسی کتاب “زنجیرۀ مخفی تشیّع” و مشخصات نشر آن در مِلبورن استرالیا اینست:

Covert Catenulate Shi’ism (or: C.C.S), from Davinci to Einstein, by: Hamid-Reza Pahlavi, “Z” Publishing House, Melbourne – Australia Buy Cialis, Ltd. Issue: 1992

Hamidreza Pahlavi - Covert Catenulate Shiism

Hamidreza Pahlavi - Covert Catenulate Shiism

35) مشروطیّت و دموکراسی (آزادی خواهی)، دو مار زهرآگین خوش خط و خال، که ما مردان ایران را گزیدند و فرزندان و زنان ما را بلعیدند!…، که در این اثر، از محمّدعلی شاه قاجار و مخالفین مشروطه، و به اصطلاح: مُستبدّان دورۀ مشروطیّت، سخت هواداری نموده و مشروطه خواهان را انسانهای فاسدی که آزادی را برای هرگونه شرارت و هرج ومرج و افسارگسیختگی، طلب میکرده اند، دانسته؛ و به توپ بستن مجلس و اعدام سران جنبش مشروطیّت توسط این پادشاه را اقدامی شجاعانه و بحقّ میداند و میگوید که چون قلم در دست مورّخان هوادار مشروطه و آزادی و هرزگی اخلاقی است، از این پادشاه چهره ای مَخوف و ستمگر ساخته اند… و در خاتمه بازهم بی ادبی کودکان امروز و بی هویّتی نوجوانان و انحرافات رفتاری جوانان و انحطاط اخلاقی زنان و دختران و اساساً مسخرگی و پوچی نسل جدید و در نهایت بی حسّی و بی غیرتی بزرگان جامعه و برخی مردان خانواده – همچون اشخاص مارگزیده و بی رمق -  را ناشی از همین به اصطلاح “آزادی خواهی” یا “دموکراسی” حیوانی و ننگین میداند، که انگلستان و روسیّه آنرا در لباس مشروطیّت بر تن ایرانیان پوشانده اند…

36) المَضبوط مِن حََرَکاتِ أسماءِ الرّجال، به عربی، که بترتیب الفباء، اسامی رجال حدیث و تاریخ را ثبت نموده تا مردم آنها را صحیح بخوانند؛ مثلاً صحیح در تلفظ اسم شِمر ملعون را “شـَمِر” و در اسم خولی لعین (حامل رأس شریف امام حسین –ع) را “خـَوَلِیّ” ثبت نموده است و… حمیدرضا ظاهراً قصد داشته که این اثر را به آیت الله خوئی – در عِراق – اهداء کند…

37) موسیقی، مادّۀ مخدّر عصر جدید!، که با استناد به دلائل علمی و پزشکی و روانشناختی، ثابت میکند که موسیقی – هرچند آرام و لذت بخش باشد – سمّی مهلک است و تعادل سیستمهای خودکار عصبی سَمپاتیک (در قِبال طبیعت خارجی) و پاراسمپاتیک (در رابطه با امور داخلی بدن) را کلّاً بر هم میزند؛ زیرا موسیقی چیزی مصنوعی و غیر طبیعی است و هر چیز مصنوعی و غیر طبیعی، برای روان و بدن انسان، ضررآفرین است… او همچون دکتر ولف آدلِر و الکساندر فِلِمینگ و اینشتاین معتقد است که هراندازه موسیقی لذیذتر باشد، نفوذ آن در سلسلۀ اعصاب قویتر و خطرناکتر است… و برای همین، اغلب بیمارانی که تحت “موسیقی درمانی” واقع میشوند، پس از مدّتی که گمان میکنند معالجه شده اند، مبتلا به افسردگی و اختلالات روانی دیگری شده و گاه تمایل به خودکشی پیدا میکنند… بطور خلاصه، حمیدرضا پهلوی معتقد است که: موسیقی و آواز خوانی، از موادّ مخدّری چون سیگار و تریاک و هروئین نیز بمراتب خطرناکتر است، ولی چون خطر آن ملموس و قابل مشاهدۀ عینی نیست، اکثر انسانهای نا آگاه امروز، از آن غافلند…

38) مکاتباتی با پروفسور هشترودی، پیرامون ریاضیّات نِسبیّتی و فوائد و ثمرات آن،

39) مکاتباتی با پروفسور عبد العلی گویا ( دکترای فیزیک از فرانسه) پیرامون تطابق احادیث و احکام مذهب شیعۀ اِثنا عَشریّه (12 امامی)  با قوانین فیزیک و ریاضیّات نسبیّتی مُدِرن،

40) مکاتباتی محرمانه به زبان ایتالیائی، با پاپ ژان پول دوّم – رهبر کاتولیکهای جهان – و نیز با دو شخص ایتالیائی نا معلوم، به نامهای اِدواردو آنیـِلـّی Edoardo Agnelliو لوکا گائتانی (Luca Gaetani) جهت اثبات اسلام آوردن لئوناردو داوینچی و شیعه شدن او،که اسامی این افراد در پشت و یا بالای برگه های بدست آمده، نوشته شده و به سؤالات مطرح شده توسّط ایشان، برای آشنائی بیشتر با شیعه و اسلام و C.C.S.نیز شخصاً پاسخ داده است…

از یکی از این مکتوبات، توسّط یکی از همکاران که بر زبان ایتالیائی تسلط کامل داشت، چنین فهمیده میشود که حمیدرضا پهلوی قصد داشته تا با شیعه نمودن فرزندان سرمایه دار کارخانه های اتومبیل سازی اروپا و آمریکا و ارتباط دادن ایشان با برخی جوانان نجیب زادۀ انگلستان، که مخفیانه شیعه شده بودند، پشتوانۀ مالی کلان و هنگفتی را برای توسعۀ جهانی مذهب شیعه، فراهم کند…

41) مکاتباتی محرمانه با مَلِک فـََیصَل بن عبد العزیز آل سعود، که پادشاه عربستان سَعودی در سالهای 1964 تا 1975 میلادی (1343-1354ش) بود. این نامه نگاریهای پی در پی و غیر علنی، تحت نظارت دو مرجع معروف ایران: آقایان گلپایگانی و شریعتمداری، و توسط حمیدرضا و به زبان عربی صورت میگرفت و آنطور که از جوابهای ملک فیصل بر می آید، حمیدرضا توانسته بوده ملک فیصل سعودی را آنچنان نسبت به وهّابیّت بدبین و متنفر ساخته و به مذهب شیعه علاقمند و متوجه سازد که این پادشاه وعده داده بود تا مذهب وهّابی را از دیار حجاز ریشه کن سازد و “مذهب اهل بیت پیامبر” را جایگزین آن کند… همچنین، حمیدرضا با کمک برادرش … شاه، او را راضی کرده بود تا برای اِحداث بارگاه مجلـّلی برای قبرستان بقیع مدینه – که قبور مطهر برخی امامان ما آنجاست – با دو مرجع تقلید مذکور شیعه همکاری کند… این اقدامات نافذ حمیدرضا میتوانست مکتب وهّابیّت را از بیخ و بن درعربستان نابود سازد، امّا سرانجام همین مکاتبات فاش شد و سر ملک فیصل سعودی را هم به باد داد… او قبل از احداث چنین بارگاهی و عملی کردن چنان وعده ای، به ضرب گلولۀ برادر زاده اش به قتل رسید…

- حمید رضا با دیگر رجال کشورهای عربی – از جمله اردن – نیز مکاتبات متفرّقه و پراکنده ای داشته، که هنوز من(=کابوک) آنها را منظم و دسته بندی نکرده ام…

42و43) مکاتباتی با مرحوم آیت الله خوئی، که این مرجع بزرگوار، در همین ماه قبل، در 17 مرداد همین سال(1371ش) به مرگ مشکوک در بیمارستان بغداد درگذشت و من (=کابوک) به جرأت احتمال میدهم که این مرجع تقلید بزرگ شیعه را مزدوران حزب بعث به دستور انگلیسیها به قتل رسانده باشند؛ زیرا حمید رضا پهلوی – که درست یک ماه قبل از وی (در 18 تیر 1371ش) به دسیسۀ انگلیسیها با ایجاد ایست ناگهانی قلبی توسط دارو، ترور شد – به من گفته بود که: ((بعد از وفات آیت الله بروجردی، عزم انجمن مخفی ما (C.C.S. – یا انجمن جهانی سازی شیعۀ دوازده امامی) بر آن قرار گرفت که محور اصلی این جریان را به آیت الله سیّد ابوالقاسم خویی – مرجع نجف – منتقل سازیم؛ زیرا اوّلاً وی دارای معلومات وسیع و جامعیّت علمی و اعلمیّت فقهی است و بیشترین مقلد را دارد و صدها مجتهد شاگرد وی بوده و هستند… و ثانیاً در سطح بین الملل، هم معروفتر و هم روشن بین تر و آگاه تر است و روابط خوب و حُسن اخلاق وی نزد همگان – حتی شیعیان زیدی و اسماعیلی و اهل سنت – زبانزد است… و من(=حمیدرضا) برخی از رجال اروپایی و آمریکایی این جریان را با او و برخی از شاگردان و علماء همکارش آشنا ساخته و ارتباط داده ام تا بکمک ایشان بتوان مکتب شیعه را جهانی ساخت؛ ولی تاکنون (یعنی تا زمان این گفتۀ حمید رضا پهلوی به کابوک: پیش از تیرماه 1371 ش/ 1992 م) جمع بسیاری از ایشان – و خصوصاً آنها که ایرانی و بیشتر در این امر دخیل بوده اند – در عِراق توسط عوامل رژیم بعث و این جانی که در رأس آنهاست (یعنی صدّام حسین) و عامل انگلستان است – بطور دسته جمعی –  به قتل رسیده اند و یکی از نوجوانان نجیب زادۀ روچیلد انگلیس که برای من (=حمیدرضا) برگه هایی از کتاب بزرگ نیوتن (لومینِس اُشِن) را فرستاده، اسنادی نیز برای من ارسال داشته که در آنها سیاستمداران انگلستان به عُمّال و جاسوسان مخفی خود تأکید کرده اند که تا دهۀ 1990-1999م باید بقایای انجمن جهانی سازی تشیّع (C.C.S.= Covert Catenulate Shi’ism) اعمّ از رجال دینی و دانشگاهی مربوط به این جریان یا آگاه از آن، از تمام جهان – بویژه از عِراق و دیگر کشورهای خاورمیانه – ریشه کن شوند و دستور اکیدی در این رابطه به صدّام نوشته اند که باید حوزه های نجف و کربلا را کاملاً تعطیل و نابود سازد و صدّام در جواب این دستور به زبان انگلیسی نوشته است: “… تا “خوئی” و شاگردان ایرانی و عرب وی در این حوزه ها هستند، چنین امری امکان پذیر نیست و باید تدبیر دیگری اندیشیده شود…”؛ و من (=حمید رضا) آمادۀ چنین پیشامدهایی برای خود نیز هستم و فقط نگرانم که چنین حادثه ای برای آیت الله خوئی نیز – که امروز ستون این جریان مخفی جهانی است – اتفاق بیفتد و جان او و خانواده اش را تهدید کند و گذشته از اینها، این کار بزرگ جهانی بازهم ناتمام بماند… از داخل ایران هم دیگر هیچ امیدی به هوشیاری این جوانان خام که همواره دنبال بازی و هرزگی اند و مردم بی خبر و گرفتار در این “عصر بی خبری” ندارم… دیگر هیچ کس به ما کمک نمیکند… و آخرین تلاش من(=حمید رضا) این است که اسامی جمعی از علماء عراق – اعمّ از نجف و کربلا و کاظمین و… – را، که در این راستا و به حکم مزبور از طرف دولت انگلستان، توسّط عوامل مخفی صدّام پلید در عراق به قتل رسیده اند و بیش از نهصد و شصت نفرعالم شیعه – اعمّ از ایرانی و عراقی – هستند، از سال 1961 م – یعنی سال فوت آیت الله بروجردی در ایران – تا امسال که 1992م باشد (در عرض 31 سال) را جمع آوری کرده و هرچه زودتر در یمن آنرا به چاپ برسانم تا آبروی انگلستان را بر زمین بریزم و “شبکۀ جهانی سازی تشیّع” را به همۀ دنیا بشناسانم …)).

در یکی از مکاتبات حمیدرضا پهلوی با آیت الله خوئی، حمید رضا این نام عربی را برای کتاب خود – که با مرگ ناگهانی اش، موفق به چاپ آن در یمن نشد – برگزیده است: (( دِماءُ الذ َّبَاحَی المَرجانیَّةِ علـَی بَرَاثِنِ الکِلابِ البـِرطانِیَّّةِ – فی أسماءِ مَنِ استـُشهـِدَ مِنَ العلماءِ الرّبّانیّةِ فی مَناهِج الدّعوةِ العِلمیّةِ العالـَمیّةِ إلـَی مَحَجَّةِ الشـّیعةِ الإمامیّة)) (یعنی: خونهای سرخ رنگ و مرجانی – حسینی – قربانیان، بر چنگالهای سگهای انگلستان – در اسامی آن دسته از علماء ربّانی که شهید گشته اند در راستای دعوت علمی جهانی بسوی راه روشن مذهب شیعۀ دوازده امامی – توجّه: مرجان در اینجا کنایه از خون امام حسین –ع- و اشاره به آیۀ 22 سورۀ الرّحمن است؛ که در احادیث، لؤلؤ به امام حسن –ع- و مرجان به امام حسین –ع- تفسیر شده اند – اسکندر/ج) و آیت الله خوئی نیز در جواب، حمیدرضا را بسیار دعا کرده و فرموده است که: ((حاضرم هزینۀ چاپ آن را خودم بپردازم)). ولی نه حمیدرضا و نه آیت الله خوئی موفق به چاپ این کتاب ارزشمند نشده و جان خود را قبل از چاپ آن از دست دادند…

(*نگارندۀ سایت “اینشتین و اسلام” – اسکندر جهانگیری – گوید: متأسّفانه گویا کسی در عِراق و ایران از سرنوشت این کتاب عربی حمیدرضا پهلوی خبری ندارد و تنها چیزی که در اینترنت عربی به دست ما آمد، دو آدرس زیر است که فقط حدود 120 نفر از شهداء علماء شیعۀ عراق را معرّفی کرده اند، که البته برخی از مقتولین متعلـّق به سالهای پس از 1992 میلادی بوده و برخی نیز – همچون خاندان صدر -  نیز هیچ نقشی در این برنامۀ جهانی نداشته و بیشتر بخاطر اهداف سیاسی خودشان به قتل رسیده اند:)

آیت الله خوئی Khoei The Great نیز در مرداد ماه سال 1371 شمسی در گذشت. برخی معتقدند که این مرجع فقید، توسّط عوامل حزب بعث و به دستور انگلیسیها، با دستکاری و ایجاد اختلال در باطری قلبی وی به شهادت رسیده است. دو سال بعد، در 1373 ش، پسر او سیّد محمّد تقی خوئی نیز در یک تصادف کشته شد. پسر دیگر او سیّد مجید خوئی نیز پس از سقوط صدّام در صحن حضرت علی(ع) توسّط افرادی ددمنش و خونخوار، بطرز فجیعی با سلاح سرد مورد حمله قرار گرفت و پیش چشم مردم، تکه تکه و پاره پاره شد و اینگونه به شهادت رسید. سیّد مجید خوئی، قصد داشت عِراق را با کمک برخی رجال با نفوذ انگلستان - که متمایل به اسلام و شیعه شده بودند - کشوری یکپارچه شیعه سازد. این اتفاقات تلخ غیر از قتل خاموش و بی سروصدای صدها نفر از علماء و فقهاء نجف و کربلا و خصوصاً شاگردان و همکاران آیت الله خوئی در دو دهۀ آخِر عمر وی بوده است؛ که اجساد جمعی از ایشان، پس از سالها، در پی سقوط صدّام، درون گورهای دسته جمعی یافته و شناسایی شد و برخی دیگر همچنان مفقود الجسد مانده اند...
آیت الله خوئی Khoei The Great نیز در مرداد ماه سال 1371 شمسی در گـذشـت. دو سال بعـد، پـسر او سیّد محمّد تقی خوئی در 1373 شمسی در یک تصادف مشکوک کشته شد و…

http://www.alnajafnews.net/najafnews/news.php?action=fullnews&id=1897

http://www.albarbaghy.com/vb/showthread.php?t=5886&page=4

44) مکاتباتی با پروفسور سیّد محمود حسابی، که قبل از زمان اختلاف و کدورت میان حمیدرضا پهلوی و دکتر حسابی بر سر جریان هواداری دکتر حسابی از دکتر مصدّق صورت پذیرفته است… و من(=کابوک) در اینجا باز وظیفۀ خود میدانم که برای هموطنان مسلمان ایران اسلامی و عزیزم فاش کنم که دکتر حسابی نیز چون عضو همین انجمن مخفی سی سی اس C.C.S (جهانی سازی تشیّع دوازده امامی) بوده و به شرف خودم سوگند میخورم که نام او را خود من(=کابوک) در اسناد حمیدرضا بارها مشاهده کرده ام، در بیمارستان ژنو سوئیس به دسیسۀ همین انگلیسیها – که تمام دنیا در چنگ ایشان است – به حیات ارزنده اش خاتمه داده شد؛ زیرا او نیز در همین هفته (هنگام نگارش این آخرین دفتر خاطرات) در 12 شهریور 1371 شمسی در آن دیار غریب، چراغ عمرش خاموش شد… یعنی درست یکماه پس از آیت الله خوئی و دوماه پس از حمیدرضا! آیا انسان خردمند میتواند باور کند که مرگ سه دانشمند ایرانی و مسلمان و شیعه و مرتبط باهم، اینگونه زنجیروار و پی در پی رخ بدهد؟!… من(=کابوک) باور نمی کنم و این را دانسته ام که اگرچه دکتر حسابی دهها سال بود که پس از جریان دکتر مصدّق، از انجمن سی سی اس C.C.S کناره گرفته بود، و ساکت و بی سر وصدا به امور علمی خود می پرداخت، ولی چون از این جریان بزرگ و مخفی جهانی ((چیزهایی میدانست که نمی باید می دانست!))، انگلیسی ها در جریان ترور و قتلهای زنجیره ای دانشمندان ایرانی در سال حاضر (1371ش) ترجیح دادند تا با قتل بی سروصدای دکتر حسابی، پس از حمیدرضا پهلوی و آیت الله خوئی، ریشه های این جریان جهانی را که دوباره مخفیانه درحال اوج گرفتن بود بخشکانند… امّا کور خوانده اند… من(=کابوک) به هر قیمتی که شده، این اسرار را فاش خواهم کرد؛ حتی اگر تروریست های انگلیس خود من را هم از سر راه بردارند…

دکتر حسابی Dr. Mahmood Hessabi نیز در شهریور سال 1371 شمسی در ژنو سوئیس درگذشت! احتمال میدهند که دکتر حسابی با تزریق آمپولی سمّی به قتل رسیده باشد...

دکتر محمـود حسابـــی Dr. Mahmood Hessabi نیـز در شهریور سال 1371 شمسی در ژنو سوئیس درگـذشـت! احتمال میدهند که او با تزریق آمپولی سمّی به قتل رسیده باشد...

 

[نگارندۀ سایت "اینشتین و اسلام" – اسکندر جهانگیری، مقیم کانادا – میگوید: متأسّفانه ظاهراً همین اتفاق برای خود استاد کابوک نیز رخ داده است؛ زیرا در اوّل آبان همین سال 1371 ش، یعنی دو ماه پس از درگذشت دکتر حسابی در ژنو، استاد کابوک نیز بر اثر یک بیماری ناشناس – که میگفتند سرطان خون بوده – درگذشت و در همان قطعۀ 76 بهشت زهرا(ع) (که قبر حمیدرضا نیز - چنانکه قبل از معرّفی آثار او گذشت - در آنجاست)، ردیف 75، شمارۀ 56، بخاک سپرده شده و روی قبرش عکسی از دوران جوانی او حجّاری شده است.

استاد شعبان طاووسی (کابوک) Shaeban Tavoossi - KABOK افشاء کنندۀ حوادث سال 1371ش/1992م - نیز در اواخر مهر یا اوائل آبانماه 1371 ش توسّط عوامل تروریستی انگلستان - احتمالاً با تزریق سمّ - به قتل رسیده است.

استاد شعبان طاووسی (کابوک) Shaeban Tavoossi - KABOK افشاء کـنـندۀ حوادث سال 1371ش/1992م - نیز در اواخر مهر یا اوائل آبان 1371 شمسی توسّط عوامل تروریستی انگلستان -احتمالاً با تزریق سمّ - به قتل رسیده است.

جا دارد که مسئولین محترم ایران اسلامی ما، در مورد این حوادث عجیب که زنجیره وار در سال 1371 شمسی/1992 میلادی، پی در پی رخ داده و ردّ پای تروریستهای وابسته به استعمار انگلیس – به گفتۀ کابوک – در آنها به چشم میخورد، تحقیقاتی وسیع و موشکافانه بعمل آورند و آنرا برای ما ایرانیان و بلکه جهانیان مشروحاً فاش سازند؛ زیرا ما هرچه یافته بودیم نوشتیم… با تشکر].

45) مکاتباتی با دانشمندان و شخصیّتهای جهان، به زبانهای روسی، آلمانی، انگلیسی، فرانسه و دیگر زبانها…، که فعلاً من (=کابوک) حال چندان مساعدی برای تنظیم و دسته بندی آنها ندارم و گذشته از این، شخص مورد اعتماد و آشنا به هریک از آن زبانها را هنوز نیافته ام، تا بفهمیم هریک در چه زمینه و با چه شخصیّتی صورت گرفته است…

46) منظومه های متفرّقه در گرامر و دستور زبان و آئین نگارش انگلیسی…، که جهت سهولت یادگیری شاگردان، احکام مشکل و پر از استثناء این زبان را در قالب اشعاری روان، بنظم درآورده؛ و جالب آنکه در هر منظومه، نِکات اخلاقی و دینی را نیز بنحوی گنجانده است… (نگارندۀ سایت گوید: چند نمونه از این اشعار، در فوق، قبل از ذکر آثار حمیدرضا، گذشت…/ ج).

47) نامُتـَناهی بودن ابعاد فیزیکی، که در این اثر،از راه ریاضی- فیزیکی ثابت نموده که ابعاد جسمانی که سابقاً فقط سه بُعد طول و عرض و ارتفاع یا عمق (x , y , z) تصوّر میشدند، و اخیراً فیزیکدانان نِسبیّتی، پی به بُعد چهارم و حتی ابعاد بالاتر – تا بُعد هشتم – نیز برده اند… محدود به همین چند بُعد نبوده و بلکه بی نِهایت هستند؛ زیرا موقعیّت ها و ملاحَظات یک جسم، بی نِهایت است… حمیدرضا گفته است: این نظریّه که ابعاد جسمانی، بی نهایت اند، اساساً از استاد فقید، اینشتاین بوده و حقیر(=حمیدرضا پهلوی) آنرا تشریح کردم تا بهتر قابل فهم باشد…

48) نظری منصفانه به تاریخ ایران اسلامی، حمیدرضا در این اثر، از پادشاهانی چون سلاطین صفویّه و قاجاریّه – به جز آقا محمّد خان قاجار، که او را فردی جانی و خونخوار دانسته –  دفاع کرده و تمامی بدگویی های مورّخان را ناشی از “دسایس و وساوس انگلیسیان” دانسته تا جوانان ایرانی را نسبت به گذشتگان خود بدبین ساخته و برعکس، با قهرمان جلوه دادن برخی افراد خائن – یعنی پادشاهان ایران پیش از اسلام – که سبب عقب ماندگی ایران بوده اند، جوانان ما را به بی هویّتی و پوچی سوق دهند… حمیدرضا بهترین پادشاه ایران را “شاه عبّاس اوّل (کبیر) صفوی” معرّفی کرده و او را “نگین درخشان پادشاهان ایران” لقب داده… “شاه سلطان حسین صفوی” را “پادشاه دانشمند شهید” که بر چند زبان خارجی مسلط بوده، معرّفی کرده… (به توضیحات اثر شمارۀ 10:” برگهایی از لومینِس اُشِن”، مراجعه شود)…”فتحعلی شاه قاجار” را پادشاه دانش پرور و دانشمندی دانسته که حتی نوشته هایی در علوم فیزیک و ریاضی و هیأت و نجوم و جغرافیای آن زمان از خود این پادشاه و بخط وی بر جای مانده… و اساساً فتحعلیشاه را “عامل ورود علوم جدیدۀ اروپائیان به ایران” و انسانی لطیف و مهربان و دیندار معرّفی کرده و ازدست رفتن بخش وسیعی از آب و خاک ایران در عهد وی را “اجتناب ناپذیر” و ناشی از محاصره شدن در چنبرۀ قدرتهای بلا مُنازعی چون روسیّه و انگلستان و نبود سازمان ملل در آن دوران دانسته، که همین شکستها – به اضافۀ مرگ ناگهانی پسرش عبّاس میرزا – سبب بیماری و دق کردن فتحعلیشاه از شدّت غصّه و اندوه شده است…

همچنین ناصرالدّین شاه قاجار را “شاه شهید” لقب داده و او را “مُؤسّس سیستم نوین آکادمیک” – یعنی دانشگاه یا دارالفنون – در ایران و “عامل ورود سیستم آموزشی علوم جدیده و تسرّی فنون مُدرنیته به ایران” – از آنجمله: آموزش زبانهای خارجی مورد نیاز محصّلین؛ معماری و مهندسی مُدِرن؛ فیزیک، شیمی، پزشکی و داروشناسی جدید آن دوران – بکمک مرحوم امیر کبیر و فرهاد میرزا (مُعتمَدُ الدَّوله) – نوۀ فتحعلیشاه – و اعتضاد السّلطنه و اعتماد السّلطنه و… می داند و با ارائۀ شواهد و اسناد فراوانی، قتل امیر کبیر را همچون قتل خود ناصرالدّین شاه، دسیسۀ روسیّه و انگلستان و اجراء شده توسّط عوامل آنها – یعنی فرقۀ بابیّه، که میرزا رضا کرمانی نیز از ایشان بوده – میداند و ناصرالدّین شاه را نه تنها در جریان قتل امیرکبیر بیگناه میداند، بلکه ثابت میکند که در صدد انتقام و قِصاص قاتلین نیز برآمده، ولی تهدید شده و ناکام مانده است… او همچنین این سلطان را مردی سلیم النفس و رؤوف و مهربان و در عین حال با تدبیر و سختگیر نسبت به اشرار جامعه دانسته است…

در مورد وزراء دو عهد صفویّه و قاجاریّه، بازهم حمیدرضا از اکثر ایشان جانبداری نموده و آنها را مردانی با تدبیر و باسواد و خیرخواه برای مردم و قاطع و سرسخت در قِبال اشرار، دانسته و از باب مثال، حاجّ میرزا آقاسی (وفات: کربلا- 1265ق) را دانا به علوم روز و مفسّر قرآن و عالم به اخبار و ادب و فنون بلاغت و فصاحت – و فقط دارای یک عیب بزرگ و آن هم گرایش به تصوّف که آخِر عمر از آن هم توبه کرده – دانسته و میگوید که اگر حاجّ میرزا آقاسی نبود، سیستم مهندسی قنات کشی در ایران اجراء نمیشد و مناطق محروم، بی آب میماندند و روسها ایران را میگرفتند… و تمامی انتقادات دشمنان این وزیر خـَدُوم و خیراندیش را – که به قنات سازی و اسلحه سازی وی انتقادها کرده و او را تمسخر نموده اند؛ یا توطئۀ قتل مرحوم قائم مقام فراهانی را به او مُنتسِب ساخته اند – پاسخ گفته و آن نویسندگان را “مزدوران استعمار” لقب میدهد… همچنین تمامی حکایات مُضحِکی را که این نویسندگان مزدور به این شخصیّتها نسبت داده اند، جعلی و نادرست و برخِلاف شواهد و مدارک معتبر دانسته است… و جالب آنکه با وجود تقدیر از خدمات قاجاریّه به علم و فرهنگ و ادب ایران، حکومت صفویّه و بویژه شاه عبّاس را بهترین حکومت اسلامی ایران معرّفی میکند…

و در یک کلام، حمیدرضا پهلوی، در این اثر، میگوید که: انگلیسیها و روسها و قلم بدستان مزدورشان، در کتب تاریخ، خادمان به ایران و دیگر کشورهای جهان سوّم را برای جوانان ایشان خائن و منفور جلوه داده، و بعکس، خائنان ایشان را برای آنها خادم و قهرمان و مشهور نشان داده اند… و بعبارت دیگر، حمیدرضا کاری کرده که جوانان ایران به بزرگان گذشتۀ خود ازعهد ورود دین مبین اسلام به ایران – بجز معدودی از ایشان – افتخار کنند و احساس کنند که “هویّت درخشان اسلامی و ایرانی و شیعی” دارند…

49) نفس اَمّاره و چگونگی تسلط یافتن بر آن، که به من (=کابوک) گفت: آن را برای پسر و دختر خود نوشته ام (که هر دو بنحوی مشکوک در خارج از ایران کشته شده اند!! – جهانگیری) و در این اثر، با استناد به آیات و احادیث و حکایات، شیوۀ تسلط جوانان بر شهوت و غضب و هوسرانی و… را بیان کرده؛ به اضافۀ راهکارهای خاصّ خودش در این رابطه، که مبتنی بر حسابکشی و بازخواست و تنبیه خود است و تقریباً همان چیزیست که در احادیث شیعه بعنوان “محاسبۀ نفس” مطرح است… و در خاتمۀ این اثر، با استناد به احادیث، ثابت میکند که نفس اَمّاره (= امر کننده به بدی) و نفس لـَوّامه (= ملامت کننده = وجدان) هردو در برزخ و قیامت دارای چهره اند و دیده میشوند و احضار آنها نیز مثل احضار روح ممکن است؛ و بنابراین، قتل نفس اَمّاره – با ریاضت کشیدن مثل مرتاض ها – را حرام میداند، زیرا قتل یک جاندار – بدون دلیل – در مذهب شیعه حرام است…

50) نقوش طلسمات و راز تأثیر طلسم در نزدیک و دور، که در علوم غریبه آنرا نوشته و از طریق محاسبات ریاضی – فیزیکی، ثابت میکند که اینشتاین به راز تأثیر طلسم نیز پی برده و ثابت کرده که هر نوشته ای موجی دارد و چون طلسم، با تداخل هندسی چند نوشته در یکدیگر رسم میشود، لذا تراکم این امواج، ایجاد کانون در محلّ مورد نظر کرده و همگی امواج را به آن کانون ارسال میکند… حمیدرضا پهلوی در خاتمۀ این رسالۀ شگفت انگیز، شرحی بر تک تک اشکال رمزی نقش یا طلسم معروف حضرت علی(ع) یعنی “شـَرَف شمس” – که خواصّ شگفتی دارد – نوشته و سپس متذکـّر میشود و تأکید میکند که: “ستارۀ داوود” را یهودیان از دعاها و طلسمات کتب معتبرۀ ما شیعیان و در حقیقت از حضرت علی(ع) دزدیده اند و یهود از اطاعت حکم الهی این ستاره سر باز زده و نافرمانی آنرا کرده است… و توضیح میدهد که: نقش یا طلسم “ستارۀ داود” که حضرت داوود(ع) – پیامبر و پادشاه بنی اسرائیل – آنرا روی سپر جنگی خود نقش کرده بود و برای همین، به این نام معروف گشته، و سپس نقش مُهر سلطنتی یا خاتـَم انگشتری حضرت سلیمان(ع) پسر حضرت داود(ع) شده، در اصل همان “یَدِ بَیضاء” یا”دست راست نورانی و درخشان” حضرت موسی(ع) – که وقتی دست در گریبان فرو می بُرد و آنرا بیرون می آورد مثل ستاره ای میدرخشید – بوده و هرگاه “شش پر” رسم شود، سفیدی بند مُچ حضرت به اضافۀ پنج انگشت، و هرگاه “پنج پر” رسم شود نیز صحیح است و اشاره به پنج انگشت حضرت بدون سفیدی مچ اوست؛ و وجود چهار خطّ الف مانند در اواخر نقش شرف شمس، اشاره به انگشتان حضرت موسی(ع) در هنگام دعا و خواندن خدا به “اسم اعظم” او است – و برای همین است که شیخ کـَفعَمی، در کتاب “مِصباح” (=چراغ نورافشان) خود، این نقش را “صفت اسم اعظم خدا” لقب میدهد – و آن واو سرکج که تمام طلسم را پوشانده، اشاره به عصای بلند و سرکج حضرت موسی(ع) است که آب رود نیل را به اشارۀ آن شکافت و معجزات دیگری نیز از آن روایت شده است…

پس از شرح تمامی جزئیّات این طلسم، حمیدرضا بیان میدارد که نیوتون، فیزیکدان و ریاضیدان معروف، در رسالۀ مختصر خود که آنرا به زبان انگلیسی قدیم، در تأیید و تبلیغ مذهب شیعۀ دوازده امامی نوشته… شرحی مفصّل بر اسرار ریاضی شکل وِفقی ریاضی و عددی طلسم ستارۀ شش پر داود(ع) ارائه داده… که حمیدرضا فرمول های ریاضی وِفقی آن را تشریح کرده و میگوید: نیوتون این را از فیثاغورثیان دریافته بود که آنها از این شکل، قـَداسَتِ “دوازده موجود مقدّس” (=12 امام شیعه – ع) را که سرچشمه گرفته از “پنج نور مقدّس”(= پنج تن آل عبا – ع) هستند استخراج کرده بودند؛ به این توضیح مختصر که: اعداد ((یک تا دوازده))، بطرز عجیبی خانه های دوازده گانۀ این ستارۀ تجزیه شده و وِفقی شده را پر میکنند: جمع اعداد ((خانه های پنجگانۀ)) اضلاع مثلث رو به پائین،هر کدام، برابر با عدد چهل است، که در ادیان الهی،”عدد کمال” است و چون مرد نیز به 40 سالگی برسد، یک مرد کامل است؛ و چون مثلث اصلی رو به پائین است، نماد این “دین کامل” است که از خداوند بر بندگان خواهد آمد:

ستارۀ داوود (ع) حقانیّت مذهب شیعۀ دوازده امامی را نشان میدهد  The Star of David guides to Twelve Imams of Shi'ism

ستارۀ داوود (ع) حقانیّت مذهب شیعۀ دوازده امامی را نشان میدهد ********************************* The Star of David guides to Twelve Imams of Shi'ism

 

10+5+8+6+11=40 ^ 11+6+7+4+12=40 ^ 12+4+9+5+10=40

و جمع اعداد ((خانه های پنجگانۀ)) اضلاع مثلث رو به بالا، هر کدام، برابر با عدد بیست و پنج است، که نزد فیثاغورثیان “عدد عشق” و “عدد بَیعَت” یا “دست دادن عاشقانه و صادقانه” است؛ زیرا دست هر کدام از طرفین، “پنج انگشت” دارد – و منظور حضرت موسی(ع) نیز از نشان دادن دست راست خود، این است که همه باید با دست راست خود با دوازده امام بیعت کنید و به آنها وفادار باشید – و نیز هر انسانی دارای “پنج عضو اصلی ظاهری” است (دو دست + دو پا + یک صورت)؛ و “پنج به توان دو” میشود “بیست و پنج” و برای همین است که انسانهای عاشق با دیدن عدد 25 یا لفظ استخراجی آن(؟)، احساس میکنند آنرا دوست دارند و از دیدن یا شنیدن آن لذت میبرند؛ و چون مثلث اصلی رو به بالاست، انسان برای رسیدن به خدا باید با این ((دوازده موجود مقدّس)) بیعت کند و از ایشان اطاعت نماید و به ایشان عشق ورزد، تا بخدا نزدیک شود:

1+8+5+9+2=25 ^ 2+9+4+7+3=25 ^ 3+7+6+8+1=25

به این پیشگویی که: در دین ماقبل قیامت (اسلام) و ظهور آخرین فرستادۀ خدا و منجی بشریّت (حضرت مهدی – عج)، مردم شش گوشۀ جغرافیایی جهان (مطابق شش پر ستاره) تسلیم امر این دوازده موجود مقدّس الهی (12 امام) خواهند شد و پرتو درخشش این دین همۀ شش جهت گیتی را فرا میگیرد… و این است که در روایات علائم ظهور شیعه، میخوانیم که: نزد حضرت مَهدی(عج) خاتم انگشتری حضرت سلیمان(ع) نیز هست؛ تا چون یهودیان آنرا شناخته و آثارش را مشاهده کنند، ایمان بیاورند.

پس حضرت موسی(ع) با نشان دادن دست نورانی (ید بَیضاء) خود و حضرت داوود(ع) با نقش سپر خود و حضرت سلیمان(ع) با نقش مُهر و خاتم خود، که جملگی به شکل همین ستاره بوده، به بنی اسرائیل (قوم یهود) چنین دستور داده اند که: ((“بیعت کنید و اطاعت نمایید و عشق بورزید” به “دین کامل” پیامبر آخِرالزّمان(ص) که “دوازده امام و پیشوا” دارد و “دوازدهمین” آنها (حضرت مهدی-عج) “شش گوشۀ” جهان را به نور الهی خود، همچون نور دست موسی(ع) روشن خواهد ساخت و همچون داوود(ع) با دشمنان و کافِران و ستمگران خواهد جنگید و حکومت او بر کلّ جهان همچون سلیمان(ع) خواهد بود بر ممالک زمان خود))؛ و حمیدرضا این را “شِعار ستارۀ داود(ع)” معرّفی میکند، که یهود از آن تخلـّف کرده؛ وگرنه امروز همگی یهودیان جهان به حکم ریاضی همین ستاره، اسلام را پذیرفته و شیعه شده بودند…

و در پایان میگوید که یهودیان در خود “تورات” و “تـَلمود”(کتاب شریعت یهود) آمدن اسلام و “دوازده امام” را با اسامی کامل ایشان – به عِبری – خوانده بوده و میدانستند؛ و لی برای جاه و مقام دنیوی خود، آثار خود را نیز تحریف کرده اند… سپس مدارکی از کتب عِبری یهود، دالّ بر حقانیّت اسلام و شیعۀ دوازده امامی و واجب بودن ایمان آوردن به این دین و روگردانی از سایر ادیان، آورده و توضیح و تفسیر ارائه میدهد…

طلسم شرف شمس  The High Rank Talisman of Sun

طلسم شرف شمس The High Rank Talisman of Sun

51و52) وَحیانی بودن بیان عربیّت – زبان عربی مادر تمام زبانهای جهان، و به انگلیسی:Arabic, The Maternal Matrix of All World’s Languages (=عربی، رَحِم مادری همگی زبانهای جهان)، که در این دو رساله در صدد اثبات این تئوری زبانشناسی است که: چون همواره ریشه های لغات (واژگان) و قواعد نحوی(گرامر، دستور زبان) تمامی زبانهای جهان، در زبان عربی بطرزی مشابه بچشم میخورد؛ چه در زبانهای اروپایی و چه حتی در زبانهای شرق دور – مثل چینی و ژاپنی – پس نتیجه میگیریم که زبان عربی عتیق و کهن، مادر تمامی زبانهای جهان بوده است و بررسیهای جغرافیائی برخی زبانشناسان نیز این را تأیید میکند که منشأ تمدّن بشری و زبانهای بشر، دلتای رود نیل مصر بوده که نژاد عرب به آنجا منتهی میشود ؛ و هنگامی که نسل اوّل بشر بر اثر نافرمانی خدا در طوفان نوح(ع) نابود شدند، نسل دوّم بشر از حضرت نوح و اولاد او در جهان پراکنده شدند و تمدّن و علم و زبان را از جانب خدا، به هر ناحیۀ جغرافیائی بردند؛ و بیشتر پیامبران الهی مربوط به همین سرزمین (دلتای نیل و مصر و مدیترانه) و اطراف آن بوده اند؛ لذا ریشۀ اصلی زبانها، پیامبرانند؛ و گرنه بشر بَدوی بیسواد چگونه میتوانسته این اندازه قواعد پیچیده و منظم در هر زبانی قرار دهد؟… و چون در احادیث معتبر شیعه آمده که “وحی خدا به زبان عربی بر هر پیامبر فرود می آمده و سپس تبدیل به زبان قوم او میشده تا قابل فهم برای آنها باشد” بنابراین، همین امور سبب شد که ریشه های فراوانی از زبان و گرامر عربی در تمامی زبانها و لغات جهان هنوز مشاهده شوند؛ حال آنکه زبان سانسکریت و امثال آن – که بسیاری گمان میکنند زبان مادر بوده – دامنۀ نفوذ خیلی محدودتری در زبانهای جهان دارد و این را کسی میفهمد که مانند بنده(=حمید رضا) هر دو زبان را در حدّ کمال خوانده باشد و با زبانهای دیگر نیز بخوبی آشنا باشد… – سپس واژه ها و قواعد فراوانی را از زبانهای مختلف آورده و ضعف و محدودیّت نفوذ سانسکریت در قِبال عربی را عملاً اثبات میکند و در آخِر رساله بعد از بیاناتی مینویسد: – ولی مشکل زبانشناسان ما یکی از این دو چیز است و یا هر دوی آنها: 1- بی دینی و دشمنی با اسلام و زبان مقدّس عربی و ترس از جهانی شدن آئین درخشان اسلام و قرآن کریم؛ 2- بی سوادی و بی اطّلاعی از قواعد پیچیده و گستردۀ نحو و لغت عربی، که کسب مهارت در آن، محتاج حدّ اقلّ چهل سال مطالعه در کتب علم نحو و لغت عرب است و هرگز کسی در این دوره – آنهم با این مرض عمومی “بی حالی” و “افسردگی” – چنین عمری صرف آموختن فنی و حرفه ای زبان عربی نمی کند… و به فرمودۀ امیر مؤمنان علی(ع): “مردم دشمن آن چیزهایی هستند که نسبت به آنها جهل و نادانی دارند”… و اگر خدا عمری به اینجانب(=حمیدرضا) بدهد، زبان عربی را زبان بَینَ المِلـَلی دنیا خواهم ساخت و ریشۀ زبان ضعیف و پر از استثناء انگلیسی را خواهم زد…”. حمید رضا پهلوی، همچنین در این اثر اثبات میکند که منظم ترین و محکم ترین و وسیع ترین و دقیق ترین و ظریف ترین دستور زبان در دنیا، متعلـّق به زبان فصیح و بلیغ عربی است… و فرهنگستان زبان فارسی را به خیانت به نسلهای جوان ایران متهم ساخته، و میگوید: … اینها میخواهند کاری کنند که تا ده سال دیگر، هیچ کس نتواند حتی یک سطر از بوستان و گلستان سعدی و امثال آن از کتب ایرانی آراسته به عربی را بخواند و یقین دارم که هدف ایشان حذف قرآن کریم و اساس دین اسلام از ایران است… ولی به قول شاعر:

چراغی را که ایزد بَر فروزد

هرآنکس پُف کند، ریشش بسوزد!!

53) وصیّت نامه ای برای فرزندان آیندۀ جنبش فِراترنالیسم یا برادری شیعی و اسلامی ما، که آن در اصل، وصیّتنامۀ حمیدرضا پهلوی است به یکی از برادرزادگانش … که در رأس هیئتی از جوانان و نوجوانان خارج از ایران، از او سؤالاتی در مورد جنبش مذهبی و سنـّت گرای فراترنالیسم شیعیان ترکیّه بعمل آورده و از عموی خود (حمید رضا)  خواهش کرده بود که دست از فعّالیّت ((انجمن جهانی سازی تشیّع)) بردارد تا مبادا خطری متوجّه او شود… این یکی از تکان دهنده ترین نوشته های زیبا و فصیح و بلیغ حمیدرضا و از آخِرین مکتوبات اوست، که تنها اندکی از آن را من(=کابوک) در اینجا نقل میکنم:

- بخشی از نامۀ پر سوز و گداز این برادرزاده: ((… عموی عزیزم … من شما را دیر شناختم و هنگامی شناختم که دیگر نمیدانم اکنون چند کوه و چند دریا میان من و شما فاصله افکنده است… من را ببخشید که قدر شما را ندانستم و شایعات زشت برخی از نا اهلان فامیل در مورد شما را باور کرده بودم و از شما دوری میکردم… اگر اکنون در ایران بودم همۀ اوقاتم را در کنار شما سپری میکردم و تا زنده بودم از شما جدا نمی شدم، تا به قول شما بفهمم معنای انسانیّت چیست و از شما چیزهایی یاد بگیرم که هیچ کس آنها را به اندازۀ شما نمیداند… افسوس میخورم که ما آدمها همیشه در غفلت و بی خبری هستیم و وقتی واقعیّتها را می فهمیم که دیگر خیلی دیر شده است…)).

حمید رضا پاسخی نوشته که به اندازۀ یک رساله است و آنرا “وصیّتنامۀ” خود قرار داده، که من(=کابوک) در اینجا فقط سطوری چند از آنرا نقل میکنم:

((… خدمت برادرزادۀ عزیزم… من همواره با حسرت و اندوه در شما نوجوانان فامیل می نگریستم و برای بیداری شما دعا میکردم… چگونه از من میخواهی که این برنامه (جهانی سازی مکتب شیعه) را با این همه خونها که در راه آن ریخته شده رها کنم؟! … آیا نه اینست که شیعه همواره در طول تاریخ، مصیبت دیده و بیش از سایر فِرَق اسلامی، شهید داده است؟!… در جایی که امامان معصوم و مظلوم ما را یک یک به شمشیر یا به زهر کشته اند و آن همه مصیبتها را به سر سَروَر آزادمردان امام حسین(ع) و زنان و اطفال بی گناه اهل بیت پیامبر(ص) وارد آورده اند، و اینهمه امامزادگان و اولاد ایشان در ایران ما غریبانه جان داده و یا شهید گشته اند، و هنوز هم این گرگ جهانخوار – انگلستان – از ما شیعیان می کـُشد و رجال برنامۀ صلح آمیز و علمی ما را به خاک و خون میغلطاند، چه جای خوشی و عشرت و آسایش و کنج عافیت؟!…

عزیزم؛ شما به تمامی فامیل سلام برسان و بگو برای همیشه حمیدرضا را از یاد ببرند؛ آنگونه که خدا فرموده: [کـَأَن] لـَم یَکـُن شـَیئاً مَذکوراً (= [گویی] اصلاً در یادها نبوده و وجود نداشته است! – سورۀ 76/ آیۀ1)؛…

… وصیّت دیگر من به شما که جنبشی مذهبی و غیر سیاسی تشکیل داده اید، همانست که به یاد داشته باشید نوح(ع) به پسر خود چه فرمود: یَا بُنـَیَّ ارکـَب مَعَنا وَ لا تـَکـُن مَعَ الکافِرینَ (= ای پسرکم! با ما بر کشتی نجات سوار شو و مباش از گروه کافِران – سورۀ11/ آیۀ42) ؛ چه اخیراً شنیده ام برخی از شما جوانان فراترنالیسم، به برخی احزاب سیاسی عصر ما نیز گرایش پیدا کرده اید… حال آنکه در قرآن کریم آمده: کـُلّ ُحِزبٍ بِـِما لـَدَیهـِم فـَرِحونَ (= هر حزبی به آنچه اعتقاد دارد دلخوش و مغرور است – سورۀ 23/ آیۀ 53)؛ پس احزاب سیاسی جهان همگی باطل هستند، زیرا برای بقای خود، محتاج دروغ و نیرنگ و خـُدعَه اند…؛ لذا عاقّ من است آن نوجوان یا جوانی از شما که خود را یک فراترنالیست بداند ولی هدف درخشان این جنبش گستردۀ مذهبی و اخلاقی شیعی را به اهداف سیاسی آلوده سازد؛ که سیاست چیز پلیدی است وگرنه انسان فرومایه ای چون معاویه در آن استاد و پیشوا محسوب نمی شد… رؤسای تمام احزاب سیاسی جهان از شما جوانان خام و ناپخته بعنوان طعمه و ابزار و پلکان و سپر دفاع برای خود استفاده میکنند؛

فریب “اعلامیّه های حقوق بشر” در دفاع از اعضای احزاب سیاسی را هم نخورید؛ چه با اندک تأمّلی معلوم است که این سازمان (حقوق بشر) فقط برای دفاع از اراذل و اوباش و انسانهای فاسد و جنجال طلب و هرزه و علّاف و بی بند و بار و آدمکش و جنایتکار و شهوت طلب و فِمینیست – که زن را چون بُت می پرستند و چون عروسک می آرایند و با آن شهوترانی میکنند – طرّاحی و تأسیس شده؛ و گرنه این سازمان، بانگ بلند اینهمه جوانان فِراترنالیست – ضدّ فِمینیسم – را نیز شنیده بود و اعتنائی به حقوق ضایع شدۀ ایشان میکرد؛ یا آنکه صدای دانشمندان قدر ناشناخته و مجهولی که لگدمال تاخت و تاز همین احزاب سیاسی شده اند را بگوش جان میشنید! دانشمندانی که در گمنامی می نویسند، زحمت می کشند و در آخِر هم گمنام و بی سر و صدا می میرند… آیا سازمان حقوق بشر، اینگونه افراد را “بشر” و “انسان” نمی داند؟!! آیا یک مشت آدمکش و هرزه و شورش طلب و ستیزه جو و فاحشه و زناکار و لِواط کار، که محکوم به مجازات کارهای ننگین و کثیف و “ضدّ انسانی” و “ضدّ بشری” خود میشوند، “بشر” و “انسان” اند و ما که حقوقمان توسّط همین انگلها و علفهای هرز، پایمال میشود “بشر” و “انسان” نیستیم؟!! آیا مدیران حقوق بشر، باغچۀ خانۀ خودشان را از علفهای هرز پاک نمیکنند؟! پس چرا به اعدام و مجازات بحقّ این علفهای هرز و انگلهای کثیف جامعه اینگونه اعتراض میکنند؟!! حقـّا! که: ((برعکس نهند نام زنگی: کافور!!))…

پس باز تأکید میکنم که مبادا جنبش سالم و مذهبی فراترنالیسم شیعی را آلوده به گرایشهای رنگارنگ سیاسی امروز سازید و یا آنکه برای فرار از چنگال فِمینیسم و زنسالاری چندش آور امروز، گرفتار دام پسران همجنس باز کثیف و حیوان صفتی شوید که عشق پاک انسانی را با شهوت پَلـَشت حیوانی یکی میشمارند… و مبادا از پیروی فقهاء عادل – که راهنمایان بسوی ائمّۀ اطهار(ع) هستند – دست بکشید… امروز پرچم تشیّع جهانی در دستان آیت الله خوئی – در عِراق – و آیت الله گلپایگانی – در ایران – است و یک فِراترنالیست واقعی – که طالب سنـّت اخلاقی اسلامی است – کسیست که پیرو اینگونه فقهاء سنـّتی و پاک سرشت شیعه باشد؛ که دیدن ایشان آدمی را بیاد اهل بیت پیامبر(ص) می اندازد و خوف و ترس آخِرَت را در انسان بیدار میسازد…

عزیزم! بعد از اینهمه توضیحات، حال، شما جوانان شیعه باید دانسته باشید که معنای “انسانیّت” چیست و چگونه میتوان به آن دست یافت و تبدیل به یک “مرد آهنین” در مقابل آلودگیهای وسیع دنیای امروز شد؛ که:

اُستواریّ و اِستـقامت “میخ”

سَــزَد اَر عبرتِ بــشر گــردد!

بر سرش هرچه بیشتر کوبند

پایداریـــش بیشـــتـر گــــردد!

… در خاتمه، از دور می بوسمت و بیاد روزهای از دست رفته که دیگر باز نخواهند گشت، من هم قطرات اشکی از دیدگان پر درد و خسته ام می فشانم و دعا میکنم که خداوند راه صحیح را در زندگی به شما جوانان فامیل و دیگر بستگانم نشان بدهد… و حلالیّت می طلبم از همگی شما و از هرکسی که در دنیا او را به ناحقّ یا به اشتباه، رنجانده ام؛ که این روزها مردی ناشناس مرتب بخواب من می آید و از دور فریاد میکشد: “آماده باش!… آماده باش!…” و گمان میکنم او پیک مرگ باشد…

و وصیّت میکنم که هرگاه من مُردم، اگر این جانی پلید که حاکم عِراق است (صدّام) اجازه داد و ممانعت نکرد، در صورتی که سبب عُسر و حَرَج بستگان نباشد، جسد این بندۀ گنهکار روسیاه را به کربلای مُعَلـّا ببرند و مرا در آن تربت پاک مدفون سازند؛ بلکه خدا رحمی به من بکند و به احترام آن خاک پاک، سؤال و جواب قبر و برزخ، و بعث و براگیخته شدن از قبر برای قیامت، بر من آسان شود… و هرگز تشییع جنازه برای من براه نیانداخته و تشریفات برای من نچینند و قبر مرا ساده و بدون زینت و زیور قرار دهند؛ که جدّاً از این نمایشها بیزار و متنفرم و این چیزها در برزخ و قیامت به کار من نمی آید؛ و در جایی که قبر دختر پیامبر(ص) حضرت زهرا(س) نامعلوم و بی سنگ و نشان است، چه جای اینکه من گنهکار روسیاه، بخواهم قبری داشته باشم… والسّلام… حمید رضا پهلوی – نوروز 1371 شمسی)).

*نگارندۀ این دفتر خاطرات(=کابوک) میگوید: این بود خلاصه ای از فهرست آثار حمید رضا پهلوی – دوست و برادری که دو ماه پیش (تیرماه 1371 ش) از دست من رفت و دیگر مثل او را نخواهم یافت – و براستی او یک انسان عجیب بود؛ من (=کابوک) وقتی کتاب “خداوند َالـَموت”ذبیح الله منصوری را در شرح حال حسن صبّاح، سرکردۀ جنایتکار گروهک تروریستی فدائیان اسماعیلیّه در ایران، خواندم، با خود گفتم: “حمید رضا نیز چهرۀ شگفت انگیز و مرموز عصر ما است”  و کارهای وسیع و پنهانی او مرا بیاد حسن صبّاح می انداخت؛ امّا با این فرق که حسن صبّاح از نبوغ و استعداد خود در راه شیطنت استفاده کرد و حمید رضا از این استعداد و نبوغ درخشان، در راه انسانیّت. چند شب پیش خوابش را میدیدم؛ در خواب دیدم که هوا طوفانی و از کوران گرد و غبار، تاریک است؛ او من را به داخل خانه ای بزرگ و زیبا برد و پنجره ها را بست تا گرد وغبار و طوفان به داخل نیاید؛ امّا با تعجّب دیدم که پنجرۀ دیگری در آنسوی ساختمان باز است و نسیمی خنک و دلنواز از آنجا سر و صورت من را نوازش میداد؛ نزدیک رفتم؛ دریایی بزرگ که ساحل و کرانه اش معلوم نبود از آن پنجره دیدم، که تابحال دریایی به آن خوش رنگی و زیبایی ندیده بودم؛ با آنکه آبی رنگ بود بسیار درخشان و زلال بود و ماهیان عمق آن نیز دیده میشدند؛ امّا نمیدانم چرا از دیدن آن دریا و امواج آرام و زیبای آن گاهی احساس ترس به من دست میداد و از ترس روی خود را بر می گرداندم؟! ناگهان حمیدرضا را دیدم که در خانه نبود و در ساحل همان دریای روبروی آن پنجره قدم میزد و از من و خانه دور میشد؛ از پنجره فریاد زدم: حمید…حمید… بایست تا من هم بیایم… او برگشت، خیلی جوان و زیبا شده بود… در جواب من فقط یک لبخند زد و من هم لبخندی به او زدم و دیگر ناپدید شد…)).

Z - Publishing House (با تشکر از انتشارات زد)

Z - Publishing House (با تشکر از انتشارات زد)

***z***

==============================

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.